آرشيو برچسبها: جمشید پیمان

برادرانم یوسف نبودند:جمشید پیمان

سرنگونی

همراه با جنبش دادخواهیِ شهیدانِ کشتار شصت و هفت برادرانم یوسف نبودند آنها را امّا به چاه در افکندم در بیابانی که از آن کاروانی نمی گذشت به سرزمینی که زلیخایش عاشق نمی گشت زیر آسمانی که خدایش فراموشی داشت و سیاهی سپاهش بود برادرانم را به چاه درافکندم آنها …

ادامه»

عصایِ دست این روباه،دین است :جمشید پیمان،

روباه

ایا ملّت! تو زاغی در خَم راه سر راهت گرفته شیخِ روباه هزار و خورده ای سال است ای دوست که این روبه کَنَد از تو پَر و پوست به هر باری فریبی کرده در کار پنیر از تو ربوده این ستمکار زده هر دَم کلک این روبه پیر گهی …

ادامه»

زندگی را دستِ کم هرگز مگیر جمشید پیمان

جمشید پیمان

زندگی ترکیبِ شادی دان و غم عرصه ی همراهیِ هر بیش و کم زندگی: پیوند موج و صخره ها زندگی: جنگ سکوت و نعره ها زندگی: باران بغضی در گلو گم شدن در ژرفی رازی مگو زندگی؛ چون واحه ای پیش سراب شادیش در هم شده با اضطراب زندگی زیبائیِ …

ادامه»

وای، وای ؛ آمریکا قصد حمله ی نظامی به ایران را دارد ! جمشید پیمان،

جمشید پیمان

هر گاه فشارهای جهانی روی نظام جنگ افروز، مداخله گر  و تروریست پرور جمهوری اسلامی افزایش می یابد، تبلیغات دروغین درباره خطر موهوم حمله ی نظامی به  ایران هم اوج وموج می گیرد! پشت این صحنه سازی تکراری و مندرس، رژیم جمهوری اسلامی، حامیان بین المللی او، مزدوران و کارچاق …

ادامه»

این عشوه های عهدِ شبابت برای چیست؟: جمشید پیمان،

روحانی

ای فجرِ آشکاره! حجابت برای چیست؟ در عشقِ شیخ، این تب و تابت برای چیست؟ خواهی شوی دو سه روزی ندیم او؟ بی جنبه ای، بگو که شتابت برای چیست؟ ما دیده ایم لخت تو را در در دیارِ کفر این بازی گناه و ثوابت برای چیست؟ چون پول و …

ادامه»

دیده را باید که توفانی کنیم :جمشید پیمان

جمشید پیمان

تا به کی خو با پریشانی کنیم کار خود تسلیم حیرانی کنیم خانه ویران ،دل ازآن ویرانه تر چند باید سر به ویرانی کنیم تا به کی دلبسته ی یک تکّه ابر دیده را باید که توفانی کنیم می شود این ظلمتِ گسترده را با چراغ باده نورانی کنیم می …

ادامه»

گاهی سکوت تاوَلِ داغی ست در گلو :جمشید پیمان،

مریم میرزا خانی"

افسوس و هزار افسوس: جامعه انسانی “مریم میرزا خانی” ریاضی دان بزرگ ایرانی و یکی از برجسته ترین سرمایه های علمی خود را از دست داد. جای سوگواری دارد! یادش گرامی هم از زمانه گاه دلت سرد می شود هم چهره ات دژم ز عالَمِ نامرد می شود دردِ به …

ادامه»

به نیک و بد هر آنکس دانه ای کاشت خودش برچید نیک و بد از آن بار :جمشید پیمان،

شبی دست دعا بردم به سویِ خدای قادرِ دانای اسرار بگفتم بارالها مشکلم را نهم پیش تو ای قاضیِ دادار یکی را داده ای دریای اقبال یکی را کرده ای غرقه به ادبار یکی را داده ای سر تا به پا شرم یکی آلوده دامن شد به کردار یکی در …

ادامه»

تیغ کین ات را زدی بر پیکر آزادگی :جمشید پیمان

«به آنان که  تیغ کین بر پیکر آزادی می کشند!» ای خطا اندر خطا، اندر خطا: ای بد اقبالِ به ننگ آغشته نام جانِ بی مقدار خود را با خطا اندوده ای با بدی همبستری ها کرده ای، شادمانی زینهمه وادادگی . خالی از مهری، دل و جان ات تهی …

ادامه»