آرشيو برچسبها: جمشید پیمان

قابل توجه جنابانِ تماشاچیان بالا نشین!! :جمشید پیمان،

جمشید پیمان

یک ــ مقاومت ایران با هر گونه مداخله نظامی خارجی برای حل مساله ” جمهوری اسلامی در ایران” مخالف است! دو ـــ مقاومت ایران و دیگر نیروهای آزادی خواه ومسؤل باید کشورهای موثر خارجی مانند آمریکا، فرانسه، انگلستان، آلمان و حتی روسیه و چین را که مماشاتشان با جمهوری اسلامی …

ادامه»

سیمرغ، با سرودِ تو بیدار می شود :جمشید پیمان

سیمای آزادی

«به سیمای آزادی» البرز، در نگاه تو تکرار می شود خورشید سرفراز، با تو پدیدار می شود سیمرغ،با سرودِ تو بیدار می شود. سیمای مردمی تو و پژواکِ دَردشان آوایِ سینه های خسته و دل های سردشان تصویر آرزوی عیان در نبردشان ظلمت گسسته می شود از روشنایِ تو شب …

ادامه»

آه ای خروس صبح،آوایِ بیداری! جمشید پیمان،

جمشید پیمان

دیشب من و مستی،با هم سفر کردیم با آرزوهامان،در خلسه ای شیرین من رهروی پُرسان، او قافله سالار تا ناکجا آباد، تا خواهشی دیرین اینجا همه با شعر،اینجا همه با شور دستی برافشانند،رقصی کنند آغاز اینجا همه از عشق،بر لب حکایت ها دارند و با یادش، سر می دهند آواز …

ادامه»

دریا کجا بیفتد از دَم صیّاد از خروش :جمشید پیمان،

جمشید پیمان

از مردم زمانه توئی خسته و پریش؟ از تیغ روزگار دلت گشته ریش ریش؟ گفتی که در تو هیچ دگر شور و حال نیست از بهر کارِ تازه ، برایت مجال نیست گفتی که حکم شرع دلت را شکسته است مفتی دهانت از سر تزویر بسته است پیری دگر نشانه …

ادامه»

داد از تو بستانیم،ای مایه ی بیداد: جمشید پیمان

جمشید پیمان

ای زشتیِ مطلق، راهِ تو،رایِ تو شیطان قدم نَنهد، در جای پایِ تو یک شب تو را دیدم، در ماه و از آن شب نفرین به خود کردم، هرشب بجایِ تو باشد ستیز تو،با شادیِ مردم شوم است و بدآئین،شور و نوایِ تو شد پاره از جهل ات، زیبا درفش …

ادامه»

صدایِ زنگ که پیچید نسترن پژمرد :جمشید پیمان

دخترک

صدایِ زنگ که پیچید دخترک افتاد کسی ندید در آنجا که شاپَـرَک افتاد صدایِ گریه ی پروانه را کسی نشنید وَ دَردِ کهنه ز چشمانِ مادرک افتاد صدای زنگ که پیچید غصّه شد آغاز شکسته بود به بالِ کبوتـری پرواز کسی نگفت که امروز اولّ مهر است و زنگِ خسته …

ادامه»

برادرانم یوسف نبودند:جمشید پیمان

سرنگونی

همراه با جنبش دادخواهیِ شهیدانِ کشتار شصت و هفت برادرانم یوسف نبودند آنها را امّا به چاه در افکندم در بیابانی که از آن کاروانی نمی گذشت به سرزمینی که زلیخایش عاشق نمی گشت زیر آسمانی که خدایش فراموشی داشت و سیاهی سپاهش بود برادرانم را به چاه درافکندم آنها …

ادامه»

عصایِ دست این روباه،دین است :جمشید پیمان،

روباه

ایا ملّت! تو زاغی در خَم راه سر راهت گرفته شیخِ روباه هزار و خورده ای سال است ای دوست که این روبه کَنَد از تو پَر و پوست به هر باری فریبی کرده در کار پنیر از تو ربوده این ستمکار زده هر دَم کلک این روبه پیر گهی …

ادامه»

زندگی را دستِ کم هرگز مگیر جمشید پیمان

جمشید پیمان

زندگی ترکیبِ شادی دان و غم عرصه ی همراهیِ هر بیش و کم زندگی: پیوند موج و صخره ها زندگی: جنگ سکوت و نعره ها زندگی: باران بغضی در گلو گم شدن در ژرفی رازی مگو زندگی؛ چون واحه ای پیش سراب شادیش در هم شده با اضطراب زندگی زیبائیِ …

ادامه»