Logo
صفحه نخست حقوق بشر شعر فیلم وموسیقی گالری عکس گوناگون آموزه های انقلابی دانسته های انقلابی پیوند سیمای آزادی اساسنامه

شاعر«ول»شده، منِ «محصور»،«یک جمله» ویک خاطره.
اسماعیل هاشم زاده ثابت
بعد از اینکه من به شاعر«ول»گرد وتواب خائن ایرج مصداقی نوشتم که «عامو» ازتعادل خارج شده اید وسعی کنیدبا تواب خائن بالمناصفه وهریک درقلمروی تواناییها وماموریتهایتان علیه مقاومت بنویسید، نازنین شاعرمامانی که در ملوسی دست کمی ازگربه توبغلش ندارد، به خوانندگان «زرداب» وکامنت گذاران همکیش وهمریش وهمریشه وهمکارش پیشنهاد داده که «فحشهای»مرا بخوانند ومرا هم مورد نصایح مدل«فرنگی»خودش قرارداده وهم آرزو نموده که من به«شعور»دست پیدا کنم ودر زبانی که با این شاعرهرزه و«ول»گرد شده مینویسم «انصاف» به خرج بدهم، بعد هم برای تکمیل نمودن جنس درسوپرمارکت مبارزاتی اش یک آیه قران هم که ان شاالله به کمراو و«رقیبش» تواب خائن ایرج مصداقی بخورد برای هدایت من به راه«راست»و«روشن» که اوبا شکستن«حصارهای» تاریخ مبارزاتی مردم ایرن ازآن«ول» شده ضمیمه کرده.
همانجا اوبه خوانندگانش قول داده که درشب یلدا مطلب مرا که اگر بخشهای تکراری اش راحذف کنند«دوسه سطر» بیشترنمیشود بخوانند وبعدهم ازمن خواسته که افکار«بیچاره وار»م!!!، را که مانند افکار قدیم او هست کنار بگذارم ومثل او«ول»گرد از«حصارها» شوم.
ابتدابرای اینکه خیال شاعر«ول»گرد وکامنت گذاران«دایره نفاق» را راحت کنم بایدبگویم که حرف من وما نه«دوسه سطر»بلکه فقط «یک جمله است» که آنرا مجاهد اشرفی «صبا هفت برادران» در واپسین‌‌ دمهای خونین وکوتاه زندگی اش درهنگام شهادت با جمع کردن تمام انرژی بیان کرد ونیزحرفی که بیشتر سایر شهدا وزندگان مجاهدین میگویند نیست.
:«ما تا آخرش ایستاده ایم، تا....آخرش می ایستیم»، خوب «شیرفهم» شد؟
واما بعد،....من«دوسه سطر» که سهل است اگرمانند«رقیب» شاعر«ول»گرد، تواب خائن ایرج مصداقی دویست و سی صفحه ویا مثل خود اوچندین مجلد هزل وهجو ومدح وهرزه درتوصیف «باران خواهدآمد» وتفسیرمعنی«رادیوایرآوا»و... هم مینوشتم به همین وضوح که او خودش بیان کرده، هدف ونقش و ماموریت «دایره مبارزه با نفاق» را که او بعد از «ول»گرد شدن به دوش گرفته برای اینکه «مرا مثل خودش کند»نمیتوانستم بیان کنم، یکبار دیگر مطلبش را بخوانید تا به بینید چگونه آین آرزو ودرخواست را برای من با توکل به آیه های قرآن نموده، با اینکه به اندازه تمام خائنین وواداده های تاریخ ازاین «ول»گرد مفلوک بیزارم ولی به خاطرهمین که زبان حالش را لو داده یک«تشکر» به او«بدهکارم».
اما حالا جهت مزاح وتلطیف فضا وریشه های «روانشناسانه» درخلقیات این قماش و«ول» شدنهای این سنخ خاطره ای را که مکانیسم روانی والبته شرافتمندانه ای را برایتان نقل میکنم، که صد البته بعد سیاسی وخائنانه شاعر«ول»گرد قابل مقایسه بااین خاطره نیست
از زمان تحصیل در دبیرستان دوستی داشتم که درخانواده ای مذهبی ومتمول تربیت شده بود، بچه «خوب»و«صادق» و«ساده»ای بود، ودرآن دوران با اینکه به سن نوجوانی وجوانی هم رسیده بود حرفهای پدرش را آیه خدا میدانست وخلاصه درسطح مادون آگاهی ودر دایره تنگ فضای خانوادگی «محصور» درآن دوران این طفلک زبان بسته اصلا درتفریحات وگشت وگذارها و«ولگردیهای» سایر همکلاسیها شرکت نمیکرد ودراین زمینه زبانزد همه رفقا بود درمیان دوستان، او به من علاقه داشت زیرا دیده وشنیده بود که نماز میخوانم واعتقادات مذهبی دارم، یادم میاید که یک روز که با سایر دوستان به دربند درتهران رفته بودیم وقتی اوتصور خودش از«آبجو» که چیزی شبیه«آب هویج» بود را وقتی بیان کرد همه ازخنده روده بُر شدند ولی او با کمال سادگی واعتقاد به تصورش روی آن پا فشاری میکرد واستنادش هم به پدرش بود که به او گفته بود جو را میگیرند ومیریزند داخل آب میوه گیری وآبش میشود«آبجو» وبسیار مایع خطرناکیست که مغز واستخوان وقلب وخلاصه تمام امحاء واحشام بدن انسان را نابود میکند،سال بعد او از محل ومدرسه ما رفت که بعدها شنیدم به خارجه رفته، ومن دیگر هرگز اورا ندیدم اما خاطره اش وتلقی اش از «آبجو» به یک شوخی بین دوستان قدیم تبدیل شده بود.
چند سال گذشت ودراوائل سال هزاروسیصدوشصت ویک روزی اورا دریکی ازخیابانهای استکهلم دیدم ،با اینکه فقط پنج سال ازآخرین دیدارمان گذشته بود اماظاهرش ومدل مو ولباسش که کاملا با گذشته متفاوت بود نظرمرا جلب کرد، با خوشحالی بغلش کردم وصورتش را بوسیدم، کمی با اکراه اینکار را کرد ومن به حساب همان روحیه وطرزفکرش زیاد جدی نگرفتم، کمی ازگذشته ها گفتیم وبه قدم زدن پرداختیم، درمیان حرفهای که میزدیم متوجه شدم که او دیگر آن جوانک«ساده»نیست وازین بابت خوشحال بودم تا رسیدیم مقابل یک بار، مرا دعوت کرد ومنهم با تعجب وکنجکاوی بدون اینکه عذروبهانه ای بیاورم پذیرفتم، به داخل رفتیم واوچیزی سفارش داد که درست متوجه نشدم چیه ولی حرفی نزدم، وقتی گارسن سفارش را آورد دیدم دوگیلاس مشروب الکلیست، منتظرشدم گارسن برود وپولش را هم دادم بعد رو به او کردم وگفتم مگر تونمیدانی من الکل نمیخورم، به محض اینکه این کلمه از دهان من خارج شد، چشمتان روز بد نبیند شروع کرد به فحش وهرزگی نسبت به هرکه وهرچه درزمین وزمان است، من فقط زل زده بودم ونگاهش میکردم وهیچ نمیگفتم، گفت وگفت وگفت وگفت وگفت وهیچ کس را از از پدر ومادر وخانواده ومدرسه جامعه وتاریخ مردم و... را بی نصیب نگذاشت، وسط جیغ وویغش مشروب خودش راخورد وآنرا هم که برای من سفارش داده بود خورد ویکی دیگر هم سفارش داد، وقتی کمی آرام گرفت بهش گفتم فلانی مگر من چی گفتم که تو اینطوری دادوبیداد کردی، گفت بدبخت «بی شعور» منم «مثل تو»فکر میکردم که آبجو را با آب میوه گیری میگیرند واگرآدم آنرا بخورد هم بی غیرت میشود وهم تمام بدنش از بین میرود تو«بیچاره وار»دردنیای«تاریک» خودت گیر کردی میدانی مستی یعنی چی، بیچاره بی شعور یک بار بخور تا بفهمی وبدونی چه چیزی را از دست دادی وتو را چطور در«حصار»نگهداشته اند وخودت خبر نداری، راستش دیگه حرفهای آن روزش را تکرار نمیکنم چون مطلب طولانی میشود درخلاصه بگویم که تمام مزخرفاتی که شاعر«ول»گرد شده الان مرا با لودگی با آنها مخاطب قرار داده را تحویل من داد وآرزوی بیرون آمدن من از«حصارها»نمود.
من کمی نگاهش کردم وبعد گفتم فلانی من اصلا مشکلی با مشروب خوردن ونخوردن توندارم اصلا داستان این نیست تو درناآگاهی وحماقت یک سری کارهایی میکردی و ازانجام بعضی کارها حذر میکردی این به من چه ربطی داره که تو مادون اراده و فهم و شعور واختیارعمل میکردی، همه که مثل تونیستند، آفرین بارک الله که حالا ازآن «حصارها» وبی شعوریها «ول» شدی، ولی چرا همه را مثل خودت فرض میکنی؟ من همان موقع که تو آبجو را با آب هویج فرقش را نمیدانستی«پنجاه بار» تا عوالم مستی رفته بودم واز سر حماقت وبی خبری هم نبود بلکه یک انتحاب بود بعد هم عدم انجامش هم از روی اختیار ویک انتخاب بود، الان هم با این انتخاب تو هیچ مشکلی ندارم وآن را ادامه همان حماقت دروجه مقابلش می بینم خواهش میکنم خودت را با«من» مقایسه نکن ؟ پس
«کار نیکان را قیاس ازخود مگیر،
گرچه باشد درنوشتن شیر، شیر....
.آن یکی شیر است اندربادیه،
وین یکی شیر است اندر بادیه....
آن یکی شیر است، آدم میخورد...
.وین یکی شیر است، آدم ، میخورد..»
اسماعیل هاشم زاده ثابت
ارسال به فیس بوک
  Aftabkaran. All rights reserved