Logo
صفحه نخست حقوق بشر شعر فیلم وموسیقی گالری عکس گوناگون آموزه های انقلابی دانسته های انقلابی پیوند سیمای آزادی اساسنامه

چهل چراغی بر فراز مادیان کوه
جمال از ایران
عمو چراغ گفت نمیدونم چطوری این بابا اسماعیل پرید تو مبارزه، خودش آمد یا احساساتش حولش داد. شایدم دعای پدر بزرگ و مادر بزرگ که گفتن الهی دست پنج تن همرات باشه جون و عاقب بخیربشی، براش کاری کرد کارستون.



ده سالی بود که بابا اسماعیل طوفان به پا میکرد و گردباد می آفرید و کلامش رو لب ما بود و لب ما رو گونه های او. تا اینکه اون موشک لعنتی خورد زمین و تصمیم گرفت بره دورتر واسته. اشکالی داشت. نه نداشت خیلی ها این مواقع این کاررا می کنند میرند یک راست پشت جبهه.



عمو چراغ این حرفها را لب حوض خالی حیاط خونه بابابزرگ می گفت. بعد از رفتن بابابزرگ و مادرجون دو سالی بود عصر ها بجز علی آقای باغبون و پیشی کوچولوش کسی تو این حیاط نیامده بود. بوی میوه "به" و عطر شمعدونی های لب حوض آدم را تو حیاط سر مست می کرد. عمو چراغ سرشو تکون داد و گفت چند روز پیش که علی آقا میرفته مغازه رضائی ها تا گل سرخ بیاره حرامیان گرفتندش و بردندش زندون.



غروب بود هوا یکدفعه حوصلش سر رفت و تاریک شد. عمو چراغ در حالی که با رادیو قدیمی بابابزرگ ور میرفت تا روشنش کنه گفت وقتی بابابزرگ و مادرجون زنده بودن این حوض پر آب بود. شب که می شد من می آمدم لب حوض ملاقات ماهی ها و ماهی ها هم می آمدن به ملاقات من. عمو چراغ برام گفت که مثل بابا اسماعیل- که باد رو می رقصوند دور خودش تا سرگیجه بگیره و بره بخوره به دشمن -انگشتشو میکرده تو آب، گرداب کوچلو درست میکرده و سر به سر ماهی ها میزاشته. عمو میگفت طفلکی ماهی ها، منو با ماه آسمون اشتباه می گرفتند و میومدن بالای آب.



بهش گفتم عمو چراغ، نه بخدا اشتباه نمی گرفتن. بجز این ماه، این همه ستاره تو آسمونه. اگر اشتباه میگرفتن طرف انگشتت که نمی آمدن. اذان مسجد سر کوچه که تمام شد عمو چراغ نمازشو خوند و صدای رادیو را بلند کرد. رادیودائما تکرار میکرد پیام برای برادر سعید، برادر بهرام، خواهر زهرا. بهش گفتم عمو چراغ چرا اسم تو رو نمی گه؟



عمو چراغ لپ هاشو باد کرد و بینی چربشو مالید به بینی من و منو با سیبیل پر پشتش قلقلک داد وگفت یه روزی حتما میگه. تو ی فسقلی چیکار به این کارها داری.



بهش گفتم اسم من رو هم میگه؟ عمو چراغ گفت اگر آن پسری بشی که من میخوام آره چرا که نگه حتما میگه. با شیطنت بهش گفتم میشه به رادیوت بگی اول اسم من رو بگه.



عمو چراغ بازهم منو قلقلک کرد و گفت باشه اگر از چند جفت چشم براق و ترسناکی که تو مطبخ مادر جون سو سو میزنه نترسی به بابا اسماعیل که دوست عمو بامداده میگم یه کاری برات بکنه. با کمی ترس گفتم باشه.



عمو چراغ، پنجره بزرگ چوبی مطبخ رو که رو به حیاط بود باز کرد. تو مطبخ پرازتاریکی بود و کلی ذغال سیاه. چند جفت چشم ترسناک تو مطبخ میدرخشیدند و از لب حوض هم میشد آنها رو دید. بجز یک جفت چشم، بقیه چشم ها برام آشنا آمد. مامان فرشته برام قصه آن چشم های آشنا رو گفته بود و عکسهاشم برام کشیده بود. شبیه چشم های گرک ، شغال، کرکس و کفتار بود.

آهسته به عمو چراغ گفتم آن چشم ها که گوشه مطبخ سوسو میزنه با بقیه چرا فرق داره؟ بیشتر شبیه چشم آدمهاست و من روبیشترمی ترسونه.



عمو چراغ گفت آره. سالها پیش ایرج دور و بر خودمون می پلکید. بعدش به این روز افتاد. ظاهرش شبیه ماست ولی مرده. گفتم مرده؟ گفت آره. عمو چراغ تعریف کرد بعد از این که ایرج سر خاله ناهید را برید رفت تو سیاهی، افتاد و مرد وحرامیان تبدیلش کردند به یک زامبی. عمو چراغ ادامه داد بابا و مامان بزرگ هم بعد از رفتن خاله ناهید دق کردند و رفتند دو تائی سینه قبرستون کنار هم خوابیدند وما ماندیم این حیاط و علی آقای باغبون که میگن کلی لیسانس داره و معلمه.



گفتم عمو چراغ، اینها کی می خوابن؟ عمو چراغ گفت فقط یک شب میخوابند. وقتی که شب یلدا بشه و شب طولانی بشه. اون وقت اونها همشون میرند و میخوابند. ولی یادت باشه زامبیه حتی شب یلدا هم نمی خوابه. بهت گفتم که مرده.



گفتم عمو چراغ ی سوال. از این زامبی ها بازهم در این اطراف هست؟ عمو چراغ نفسش را فرو کشید و گفت فراون. بعد به پشت بوم خونه همسایه اشاره کرد و گفت. یک زامبی هم روی آن پشت بومه. کارش همیشه فضولی و جاسوسیه ولی نمی تونه بیاد تو این حیاط. از دور زاغ همه را چوب میزنه.



گفتم عموراستش یک دفعه بابا سعید من را برده تو اون خونه. حیاطش برعکس حیاط این خونه اس. عمو چراغ با خنده گفت آره چون اونا قبله شون با ما فرق داره. اونا رو به شمال نماز میخونند. گفتم عمو تازه نمیدونی. اون خونه خیلی قدیمیه و عجیبه که وسط حیاطش هم دیوار کشیدن. عمو چراغ گفت آره داستانش طولانیه. خیلی سالها پیش آدم های خوبی تو این خونه بودند ولی گروهی از اونا تصمیم گرفتن برن تو کار آدم فروشی. وقتی تعداد آدم هائی که فروختن خیلی زیاد شد شدن مردم فروش. گفتم عمو چراغ من رو هم میفروشن. گفت چه جور. داداش محمد آقا که عکسش رو طاقچه همه فک و فامیل ها ست رو اینا فروختند. تازه عمو موسی و خاله اشرف را هم میگن اینا فروختند. میگن بچه ی خاله اشرف که تو حموم قایم شده بود را هم فروختن به سر دسته زامبی ها. بعد خیلی جدی گفت از همه مهمتر اون آقا داماغ بزرگه که تو احمد آباد عصا دستش بود و عکسش رو طاقچه آقاجونه را هم فروختن.



عمو چراغ ادامه داد چند سال پیش بعضی از اهالی این خونه تصمیم گرفتن برن تو حیاط و از نو شروع کنند. عمو بیژن ،عمو مسعود و عمو پرویز جمع شدن رفتن شهر و جنگل کلی خرت پرت خریدند آمدن تو حیاط. کلی خون دل خوردن تا باغچه حیاط رو آباد کردند.



قرار بود دخترکان قالی بافی که سرپنجه ها شون خون آلود بود، بیان تو این حیاط برای مداوا. به هر حال تو همون ایام کوتاهی که این حیاط آباد بود و درش باز، کلی عموو خاله با دستای پینه بسته می آمدن تو حیاط دوری میزدند و میرفتند تا اینکه مردم فروشها خبردار شدن و شروع کردند از زیر زمین موش فرستادن تو حیاط.



حیاط که از موش ها پر شد طاعون ماژور و مینور افتاد تو دل بچه ها. بعضی ها زدن بیرون و گیر حرامی ها افتادن و سربدار شدن. بعضی ها مثل عمو مهدی و خاله زینت رفتن میدون انقلاب طواف کردن و چند روزی آمدن خانه بابا بزرگ و الان تو مسیر میدون آزادی اند. یک عده ای هم که اولش خودشونو زدن به کوچه علی چپ و یا خوابشون برده بود با هم اختلافشون شد و وسط حیاط دیوار کشیدن و موش ها رو بین خودشون تقسیم کردند. بگذریم یک نفر شون که اسمش فرخه، طاعون مینوری گرفت. عمه اشرف چریک، در رابطش میگه فرخ شروع کرد خوردن گوشت رفقای دیگش و شد همون زامبی بالای پشت بام. اون یکی دیگه که اسمش علی آفت پاشه طاعون ماجور گرفت و شد دشمن باغچه این خونه. بعد عمو چراغ با خنده گفت این علی آفت پاش اولش هر روز سی چها رکعت نماز میخوند هفده تا رو به شمال هفده تا رو به جنوب ولی الان عبا میندازه رو دوشش و فقط رو به جنوب نماز میخونه و با تردید ادامه داد خدا میدونه شاید بابا سعید روهم که عروسیش چندتا کوچه اون ورتر بود اینها فروختن به حرامیان.



پیش خودم گفتم این زامبی ها واقعا ترسناکند. طاقت نیاوردم در گوشی به عمو چراغ گفتم اگر یک روز اسم تو رو در رادیو بخونن و تو بری، من شبها باید تو این حیاط چی کار کنم؟ عمو چراغ گفت نترس.



بلند شد کلید پمپ برقی روی دیوار حیاط رو زد تا آب از آب انبار بریزه تو حوض خونه بابابزرگ. آب شر شر کنان از لوله ی سبزسفید قرمزی که سر حوض خم شده بود سر میخورد و میرفت تو حوض چهار گوش وسط حیاط.



بعد از لبریز شدن حوض، عمو چراغ پاشو گذاشت رو پاشوره حوض و در ی جعبه چوبی رو که با خودش آورده بود باز کرد. یک تنگ بلور و پر از آب ازجعبه بیرون آمد.



تو تنگ بلور یک ماهی کوچولو بود. به عمو گفتم این ماهی چه خوشگله.



عمو چراغ گفت تازه کجاشو دیدی حرف هم میزنه و اگر بخواهی برات قصه میگه.



گفتم قصه ی چی؟ گفت قصه دائی صمد را میگه به زبان ترکی. عمو چراغ رو کرد به من گفت ترکی بیلمره؟



گفتم دائی صمد هم مثل شما سیبیل داره عمو جون. گفت آره، چیکار به سبیلش داری. دائی صمد این ماهی را روی قلب همه ماها نقاشی کرد و بعد خودش به جای ماهیه رفت زیر آب.



گفتم عمو چراغ، دائی صمد این ماهی را روی قلب بابا اسماعیل هم کشیده. گفت آره و ادامه داد فسقلی چند بار بگم، گفتم که بهت. رو قلب همه ما ها کشیده.



عمو چراغ تعریف کرد که بعد ازغرق شدن دائی صمد، ماهی سیاه کوچلواز برکه قلب بابا اسماعیل پریده تو رودخانه ارس و رفته زیر آب تا بوسه بزنه به لب دائی صمد.

دائی صمد که کف رودخانه خوابیده بوده متوجه بوسه ماهی کوچولوش نشده درست مثل چکاوکی به نام فائزه که تو داستانها میگن وقتی سراغ بابای مهربونش را گرفت حرامیان جون باباشو گرفته بودند و تو راه برگشت از زندون خودش را هم با تیر کمون زدن. عمو چراغ داستان فائزه را کامل به من نگفت و فقط اشک تو چشماش جمع شد و نگاهی به شاخه های درخت "به" انداخت. منم به شاخه های درخت "به" نگاه کردم. پر بود از چکاوک و گنجشک های کوچولو که لالا کرده بودند. عمو چراغ گفت بیا اولین چکاوکی که صبح پاشه برا نماز اسمشو بزاریم فائزه. گفتم اسم اولین گنجشک را چی میزاری عمو چراغ؟ بلافاصله گفت میزاریم صبا.



گفتم بقیه رو چی بزاریم: گفت میزاریم آسیه میزاریم حنیف و ......



گفتم عمو بلاخره سرنوشت ماهی کوچولو چی شد؟ عمو چراغ ادامه داد از آن به بعد کسی دقیق خبر نداره که سرنوشت ماهی سیاه کوچولو چی شد ولی میگن ماهی کوچولو رفت رفت رفت تا رسید به دریا تا قصه دائی صمد را برای پری دریائی ها بگه. تازه می گن این ماهی کوچولو تو دل نهنگم رفته و حضرت یونس را هم بوسیده.



بهش گفتم پس حالا این ماهی تو این تنگ آب چیکار میکنه؟ چه جوری دریا رو ول کرده آمده اینجا؟ خودت زدی به دل دریا و برام آوردیش عمو؟



گفت، نه بابا! من شنا بلد نیستم. این ماهی یواشی آمده به خواب بابا اسماعیل که شناگر خوبیه که بعد بیاد پیش تو. بابا اسماعیل هم به خیال خودش زرنگی کرد و ماهی را انداخته تو این تنگ بلور و دلش خوشه که خودش گرفته و فرستاده برات.



عمو آهسته تنگ بلور را لب حوض کج کرد تا ماهی کوچولو بپره تو آب حوض.



گفتم عمو چرا آب تنگ رو خالی نمی کنی تو حوض. نکنه میخوای همینطور که چشمات میگه بدوانیش تو نهر آفتابکاران تا بابا اسماعیل مثل دائی صمد توش غرق بشه.



عمو چراغ گفت کوچولو قاطی کردی ها من که نباید این آب رو که ماهی دائی صمد توش شنا کرده بریزم تو نهر. تو باید روانش کنی تو نهر.



گفتم کی گفت بعدها. راستش فکر کردم شوخی میکنه و این بار با حرفش به جای سیبیلش من رو قلقلک میده.



عمو چراغ که دید من متوجه نمیشم که داستان چیه با لبخند و با لحجه ترکی به من گفت. من اگر این آب را بدم به بابا اسماعیل، او با من شوخی داره ور میداره این آب را میریزه تو رادیاتور ماشینش. تو بدی بهتره وخندید.



عمو چراغ سرگرم رادیوش شد و دائما با موج رادیو ور میرفت و پیچ رادیو را مثل فرمون ماشین بابا اسماعیل به چپ و راست می پیچوند تا اسامی عمو ها و خاله هائی که رادیو میخونه زیر امواج گوش خراش پارازیت نره. دوباره یاد مطبخ افتادم، گفتم عموجون چرا جواب سوالم را ندادی؟ آگر بری من چیکار کنم؟



عمو گفت نترس این جک جونورهای تو مطبخ ازماهی سیاه کوچولو که دریا رو ول کرده و آمده تو حوض اشرفی خونه بابا بزرگ خیلی میترسن. از مطبخ بیرون نمی آن.



اما من ترسم زیاد تر شد چون عمو چیزی از آن زامبی نگفت. چشمام را به چشم های زامبی دوختم. داشت تبسم میکرد. با ترس گفتم پس این زامبیه چی؟



عمو چراغ گفت نترس اون کاسه پنج تن را که گوشه حوض گذاشتم از اینجا بر ندارتا زامبیه بیرون نیاد. یکی از این کاسه ها رو هم به بابا اسماعیل دادند تا پیش خودش نگهداره تا خدا از دست زامبیا ها حفظش کنه.



بعد دوباره عمو چراغ که دید من هنوز ترسم از زامبیه برطرف نشده گفت. اگر این زامبیه از توی مطبخ در بیاد کاری با تو نداره. ولی به شرطی که اصلا به حرف هاش گوش ندی و بغلش نری. حتی اگر قصه خاله ناهید، خاله مریم ، دائی حسن و بابا سعید را برات گفت نکنه بری بغلش. قول بده که نری.



حوصلت سر رفت بیا سر همین حوض بشین تا ماهی دائی صمد برات قصه بگه و اگر یه وقت ندونستی چیکار کنی بازهم میتونی بیای از این ماهی کوچولو بپرسی. به فائزه و صبا و پیشی علی آقا باغبون هم اطمینان کن. تازه ی خبر خوب بهت بدم بابا اسماعیل فردا عصر قرار کرده بیاد پیش ما. اگر من هم تو این فاصله مجبور بشم برم که بعیده او فردا عصر حتما میاید. نگران نباش. اگر آمد یادت باشه درخونه را پشت سرش باز نذاره. بعد عمو چراغ ادامه داد یک کوزه آب کردم و گذاشتم کنار پله ها تا خنک شه. بابا اسماعیل که آمد یادت باشه تشنه نمونه.



به عمو چراغ گفتم عمو نمی خواهی با ی خاله ازداواج. حرفم تمام نشده بود که عمو چراغ گفت دیگه بلا نشو. اگر فکر هم بازی برا خودت هستی به بابا اسماعیل بگو که پشت جبهه است. ما وقت این جور کارا رو نداریم. گفتم یعنی دوست نداری بچه داشته باشی یعنی من هم اینجا زیادیم. عمو که مونده بود به فسقلی مثل من چی بگه. گفت نه اصلا! گفت آخه اسب هائی که ما سوار میشیم زورشون به سوار کردن دو نفر نمی رسه، خسته میشن گناه دارن.

گفت ما یاد گرفتیم احساساتمون را مانند مسیح بریزیم تو قلب و مغزمون تا شاید مرده ای را زنده کنیم. راستش نفهمیدم داره چی میگه. فقط تو دلم گفتم شاید بشه آن زامبیه رو که سر خاله ناهید رو بریده دوباره زنده کرد. پیش خودم فکر کردم پس چرا عمو چراغ این کارا نمی کنه؟ یادم آمد که عمو چراغ گفت آدم ها اول میمیرند وبعد زامبی میشن. پیش خودم گفتم شاید مسیح هم نتونه زامبی ها را زنده کنه.



کم کم نصفه شب شده بود. ما بودیم یک آسمون پر از ستاره، ماه بود و ماهی کوچولوی دائی صمد و درخت "به" کنار حیاط که رو شاخه هاش کلی چکاوک و گنجشک لالا کرده بودند. عمو چراغ به دیوار تکیه داده بود و با قنداق اسلحه الله قلی خان که کاک بابا بهش هدیه داده بود بازی میکرد. دیگه صدای رادیو صاف بود. سر من رو پا عمو چراغ بود و خواب مامان فرشته را میدیدم.



عمو چراغ رو صورتم فوت کرد. نزدیک های سحر، قبل اذان بود. بیدار شدم. به من گفت من باید بعد ازنماز برم. گفتم نکنه اسمت تو، اسمت تو رادیو گفت. با مهربونی که من دلم نشکنه کمی طولش داد و گفت تو خواب بودی آره خوند.



گفتم کجا گفتند بری. گفت "بر فراز مادیان کوه".



گفتم عمو کلک نزنی یه وقت. قصه مادیان کوه را مامان فرشته از رو کتابش برام خونده. سالها است که چراغ رفته بالای مادیان کوه. عمو چراغ گفت آره درست میگی ولی دیگه زمونه عوض شده. قرار نیست دیگه چراغ رو مادیان کوه تنها بمونه. قراره که چهل تا چراغ بر سر مادیان کوه روشن بشه تا سیمرغ آزادی بیاد. سی و نه تا چراغ رفته. من آخریشم. گفتم کسی هم میدونه که کجا میری. گفت بجر عمو بامداد، بابا اسماعیل، تو و ماهی دائی صمد هیچکی نمی دونه. نباید هم بدونه.



عمو چراغ بعد از اینکه چکاوک و صبا آمدن نشستن رو شونه هاش و همراش نمازخوندند پنجره مطبخ را بست. منو بوسید و تفنگش را برداشت و سواراسبش شد و به تاخت رفت. من موندم و یاد عمو چراغ. من موندم و حیاط بابابزرگ. من موندم و کاسه پنج تن و آینه بخت بابا اسماعیل که مادر بزرگ به یادگار پیش خودش نگه داشته بود وحتی دم صبح هم از تو پنجره اتاق قدیمیش از پشت پرده پیدا بود.



با حرف هائی که عمو چراغ گفته بود دیگه ترسی از چشم هائی که تو مطبخ برق میزد نداشتم. ولی راستش دلم کمی از خنده موذیانه و یا گریه های زامبی که بعضی وقتها از پشت پنجره چوبی مطبخ به گوش میرسید می لرزید. رفتم سر حوض پهلوی کاسه پنج تن و اون رو پر آب حوض کردم. ماهی دائی صمد پرید تو کاسه و تا صبح برام لالائی خوند و من باز خواب مامان فرشته را میدیدم.



از صبح کمی گذشته بود که جیک جیک چکاوکا و گنجیشکا که دور صبا و فائزه میچرخیدن و براشون جشن تولد گرفته بودند منو از خواب بیدارکرد. پیشی علی آقای باغبون که معلوم نیست شب ها کجا قایم میشه داشت با ماهی دائی صمد درد دل می کرد و از علی آقای باغبون میگفت. میگفت یک پاش تو زندونه یک پاش تو این حیاط. هر وقت میره گل سرخ بیاره و بیاد تو باغچه بابا بزرگ بکاره و یا ببره سر مزار فک فامیلهای این خونه میگیرنش میبرنش زندون. خودش همیشه قبل از اینکه بره گل سرخ بیاره، میگه: یه توکه پا باید برم زندون که پای تخت سیاه کلاس زندونی ها بنویسم یک با یک با هم برابر نیست و از گلهائی براشون بگم که تو جهنم میرویند. خلاصه زیر نور خورشید و کنار حوض، منو ماهی سیاه کوچولو و پیشی علی آقای باغبون ساعت ها با همدیگه گپ زدیم. ظهر گذشت. تقریبا هنگام عصر بود. در خانه باز شد.

بابا اسماعیل تلو تلو خوران آمد. بجای کاسه پنج تن، بابا اسماعیل یک بطری و یک سطل رنگ زرد دستش بود. دویدم جلوش ولی انگار منو ندید. پشتشو کرد به منو یه راست رفت سمت حیاط و ظرف رنگ رو گذاشت زیر پنجره مطبخ.



بزور در رو پشت سرش بستم ولی کاملا بسته نشد. در خیلی سنگین بود. رفتم تو حیاط گفتم بابا اسماعیل بابا اسماعیل. عمو چراغ گفته درخونه رو باید ببندیم. بابا اسماعیل توجهی نکرد و زیر لب ی لیچار بار عمو چراغ کرد. بابا اسماعیل در حالی که از بطری قرمزنگش آب میخورد عصای بابابزرگ را هوا کرد و زد تمام لامپای سبزی که بابا بزرگ زیرش نماز میخوند رو شکست. سنگ باسکول رو از گوشه حیاط برداشت و پاشو گذاشت رو جا نمازآقاجون و ولو شد رو پله های گوشه حیاط. حیاط بوی تندی گرفته بود و بوی درخت "به" و گلدون های شعمدانی به زحمت به مشام میرسید. صبا و فائزه هم از رو درخت پر کشیدن رفتن رو نردهای پشت بوم نشستن.



حوصلم از دست بابا اسماعیل سر رفت. رفتم پیش ماهی سیاه دائی صمد. ناگهان صدای شکستن شیشه آمد. برگشتم دیدم شیشه اتاق و آینه ای که روی طاقچه اتاق مادرجون بود شکسته و سنگ باسکول بابا بزرگ افتاده کف حیاط.



ماهی کوچولو خیلی پریشون شد گفت من هفت دریا رو گشته ام . با این حالی که بابا اسماعیل داره من صلاح نمی دونم تو توی این حیاط آفتابی بشی. ممکنه بابا اسماعیل بند رو آب بده ومطبخی ها رو رونه حیاط این خونه کنه.



گفتم کجا برم ماهی کوچولو؟ گفت فعلا پشت این گلودون های شمعدانی لب حوض قایم شو تا ببینیم حال بابا اسماعیل خوب می شه یا نه. بعد گفت عمو چراغ گوشه حیاط، تو دیوار پشت باسکول، برات سوراخی درست کرده. اگر لازم شد بهت میگم برو تو سوراخ پشت باسکول بشین و قایم شو.



گفتم تو چیکار میکنی. گفت نکنه غصه من و بخوری. اگر اتفاقی افتاد من میرم کف حوض و خوب بلدم چه جوری قایم بشم تا کسی دستش به من نرسه. اگرهم گیر افتادم باز قصه نخور چون من داستان دائی صمد را برای تمام ماهی های عالم گفتم و دیگه تو این دنیا کاری ندارم. دوست دارم دوباره برم تو آسمون پیش دائی صمد. بعد ادامه داد من به همه ماهی ها گفتم که من دیگه خودم نیستم و مي‌خوام به‌ شما ها ياد بدم كه يك مرد چگونه مي‌ميره.



گفتم تو رو خدا نمیر. شاید حال بابا اسماعیل خوب بشه وبشه همون بابا اسماعیل گذشته. گفت نمی دونم. بابا اسماعیل دلش شکسته مثل خیلی از شعرای دیگه. بهشون بگی برو، دلشون میشکنه. بهشون بگی نرو و بمون، بازم دلشون میشکنه. شعرا عادتشونه، برا شعر گفتن اونقدر جملات طولانی را شکستن که دل خودشونم به تلنگری میشکنه. دلم برا بابا اسماعیل خیلی سوخت. ماهی کوچولو ادامه داد بابا اسماعیل اعصاب نداشت تصمیم گرفت امیر پسر دیگشو بفرسته به شهر آینه تا برا خودش قد قامتی بهم بزنه. بعد از اینکه فرعون سرزمین رافدین را تسخیر کرد و آمد تو دجله وفرات که شمر و یزید را حاکم کنه. امیر تاب نیاورد از شهر آینه زد بیرون و رفت سر چهاراه هر ور باد ایستاد. از سمت شرق طوفان میومد. از سمت شمال نسیم و از جنوب باد گرم. از سمت غرب هم بابا اسماعیل تمام تلاششو میکرد تا امیررو باد نبره. بالاخره ی روز گردباد شد و امیرو برد پیش اونی که برا شقایق ها میخوند که اینجا خیلی غریبه و رسید به بابا اسماعیل. دیدم ماهی دائی صمد، هنوز بابا اسماعیل رو دوست داره و امیدواره که حالش خوب بشه.



دم غروب بابا اسماعیل نگاهی به کوزه انداخت جرعه ای آب نوشید حالش کمی بهتر شد. من نگران عمو چراغ بودم و به حرف های ماهی دائی صمد فکر میکردم. نکنه بابا اسماعیل بند رو آب بده. بعد یاد عمو چراغ افتادم که می گفت تا کاسه پنج تن لب حوضه و ماهی سیاه تو حوض اشرفی خونه بابا بزرگ داره شنا میکنه، مطبخی ها بیرون نمی آن. خیالم راحت شد.



غروب که شد هنگام اذان صدای جیغ درب آهنی خونه بابا بزرگ آمد. دو نفر وارد حیاط شدن و مشغول شدن به جمع کردن خرده شیشه ها که سنگ باسکول آنها را خرد کرده بود. بعدش از پنجره رفتن تو اتاق مادرجون و نشستن درست لب پنجره و پاها شونو آویزون کردن تو حیاط. یک عکس داداش ممد آقا رو هم گذاشتن بغلشون و شروع کردن دعا کردن برا روح بابابزرگ و مادرجون.



ماهی کوچولو به من گفت نکنه به این دوتا اعتماد کنی این دوتا هم بازی های قدیم عمو چراغ اند و از اسراراین خانه حسابی با خبر. گفتم برا چی در نزدن. گفت این دو تا ولگردن. بخصوص اون سمت راستیه که سالهاست حموم نرفته و لفظ قلم صحبت میکنه. اسمش همنشینه، با این بوی گندش بهار که هیچی، زمستونم ازش فراریه. کارش هتک حرمت بهاره. بخاطر هم اینم عمو چراغ سپرده که من به دخترای بهار بگم هرگز طرفش نرن.



گفتم ماهی کوچولو، اون دومی که مثل عمو چراغ سبیل داره زل زده یه راست به بابا اسماعیل.



گفت آره اون کارش پنچر گیریه گاهی ماشین بابا اسماعیل رو بر میداره و به هوای این که همنشین رو ببره حموم از بیراهه میرن قبرستون و لگد میززن به قبر خاله ناهید و بر میگردن.



چهار چرخ ماشین هم که تو راه پنچر بشه سر یه چشم بهم زدن تو مغازه درب داغونش که تابلو "دیدگاه" داره پنچری چهار چرخ رو میگیره. آن موقعی هم که مغازش رونقی داشت تب تاب مغازش بیشتر مدیونه آن آقا سیبیلوه بود که اسمش شبیه عمو بیژنه.



بابا اسماعیل پاشد پنجره مطبخ را باز کرد و دوری تو حیاط زد. تا رسید به لب حوض نگاش به کاسه پنج تن افتاد. دیگه کم کم هوا داشت تاریک میشد و صدای خنده زامبی از مطبخ به گوش رسید. بابا اسماعیل با لگد زد زیر کاسه پنج تن و شوتش کرد گوشه حیاط. کاسه قل خورد از سوراخ چاه که گوشه حیاط بود افتاد تو چاه. زامبی ی دفعه پرید وسط حیاط و شروع کرد به جیغ زدن و وراجی در مورد خورشید. یک ساعتی جیغ میزد. ماهی کوچولو که این صحنه را دید به من گفت بدو برو پشت باسکول قایم شو و تا وقتی که بهت نگفتم بیرون نیا. ماهی دائی صمد خیلی جدی گفت عمو چراغ کارش گرفتن دامن روزه که بکشه رو سر شب تاریک. ولی اینها اینجوری که از اول شب شروع کردن، معلومه از الان پاشون گذاشتن رو عبای شب و میخوان شب بمونه، صبح نشه و زیر آب خورشید رو بزنن. بعد ادامه داد اینها دشمن خورشید شدن.



بعد از اینکه زامبی از جیغ زدن سر خورشید خسته شد، قیافه ای غمگین و مهربون به خودش گرفت و رفت گوشه حیاط تا موهای بابا اسماعیل رو ناز کنه و براش قصه بگه. باز نگران عمو چراغ شدم. نکنه بابا اسماعیل بند رو آب بده و از مادیان کوه برا زامبی بگه. از پشت باسکول به پشت بوم خانه همسایه نگاهی انداختم. دیدم تو تاریکی چشم های اون فرخ زامبی که عمو چراغ داستانشو برام گفت از دور داره برق میزنه. دست تکون میداد و قهقهه میزد.



بابا اسماعیل که از قصه زامبیه گریه ش گرفته بود مثل پریا زار زار گریه میکرد و برا زامبیه شعر میگفت. همنشین با کوزه آب عمو چراغ، آمد بالای سربابا اسماعیل وبهش کمی آب داد. بعد سه تاشون بلند شدن رفتن تو مطبخ و شروع کردن به پچ پچ با کفتارها و کرکس ها. جک جونورها و اون زامبیه راز ماهی دائی صمد و من رو بلند بلند به همنشین و بابا اسماعیل گفتن.



بابا اسماعیل به زامبیه و همنشین گفت من حوصله این جک جونورها را ندارم اینها رو از مطبخ بندازید بیرون تا من برگردم. بابا اسماعیل از مطبخ آمد بیرون و تو تاریکی هوا شروع کرد قاب پنجره مطبخ را رنگ کردن. کار زرد کردن قاب پنجره که تمام شد زامبی به همنشین گفت برو و خوب حیاط و اتاق ها رو بگرد و اون کوچولو رو پیدا کن اون بچه طفلکی حتما تا بحال خیلی گشنش شده.



همنشین رفت و رفیق ولگردشو که گوشه حیاط چرت میزد صدا کرد. دو تائی راه افتادن دور خونه دنبال من. میگفتن اگر بیای بغل ما میبریمت پیش مامان فرشته. برات بستنی میخریم بعد میبریمت پیش عمو چراغ. تو دلم بهشون میخندیدم. یاد داستان شنگول، منگول و حبه انگور که مامان فرشته برام تعریف میکرد افتادم. آخه تو سرزمین چراغ هر بچه ای حتما ی بار این قصه رو شنیده و دیگه گول آقا گرگه رو نمی خوره. اینجا بود که فرق عمو چراغ با این همکلاسی های چرب زبونش بخوبی برام مشخص شد. دلم کلی برای سادگی عمو چراغ تنگ شده بود.



تو این گیرو دار زامبی و بابا اسماعیل هم رفته بودن سرحوض. دستاشونو تا آرنج کرده بودن توی آب دنبال ماهی کوچولوی دائی صمد. زامبی به بابا اسماعیل گفت اگر ماهی کوچولو دائی صمد را بگیری آنوقت من که این جک جونورها رو خوب میشناسم و چهار جلد کتاب ام در مورد زیستن با اونا نوشتم ازشون میخوام که از مطبخ بیان بیرون و اونا رو از در پشتی میفرستم به خونه همسایه. بابا اسماعیل به زامبیه گفت درب پشتی سالها است که بسته است اونا رو از خرپشته بفرست. در ضمن مواظب باش ماهی سیاه کوچولو دائی صمدهم جوریش نشه آخه آین ماهی را من خودم فرستادم برا جمال کوچولو. زامبی موذیانه خندید و گفت باشه.



کمی بعد بابا اسماعیل حوصلش سر رفت و از سر حوض بلند شد و رفت تو قاب زرد مطبخ تا یه نگاهی به آش شعر و ترانه اش بکنه که ته نگیره. ی پارچ آب ریخت تو دیگ. همنشین هم چندتا هیزم گذاشت زیر دیگ بابا اسماعیل. ناگهان صدای در پشتی آمد. مدت ها بود کسی این در رو باز نکرده بود. حتی عمو چراغ هم کلید این در رو نداشت. عمو چراغ میگفت کلید این در رو بابا بزرگ وقتی زنده بود داده به دو تا از رفقاش که آمده بودند احمد آباد و فاتحه ای بخونن برای آن پیرمرد عصا بدست.



ناگهان دیدم درپشت کاملا باز شد و دونفرآمدن تو حیاط و رفتن تو مطبخ ولی سریع آمدن بیرون و نشستن لب حوض پیش زامبی که دنبال ماهی دائی صمد بود. یکی شونو شناختم آقا کریم بود و ی رادیوضبط تو دستش بود. آن یکی را که پشتش به من بود و بیشتر با زامبیه خوش بش میکرد رو نشناختم. صبا آمد بالا سرم گفت این آقا میخواد وکیل زامبی بشه و من شنیدم که همنشین صداش کرده. آقا کریم رادیوشو روشن کرد. داشت قصه سیاوشان را با صدای خودش پخش می کرد. زامبی که خیلی عصبانی شده بود رادیو ضبط رو رو از دست آقا کریم گرفت و گفت این نوار چیه ضبط کردی. قصه خواستی بیا خودم برات تعریف کنم. حیف از این رادیو ضبط نیست که باهش این نوار رو گوش میدی. زامبی از لج عمو چراغ رادیو باز روشن و صداشو بلند کرد تا زوزه آیت شیطان ها رو بشنوه. عمو چراغ خیلی از این رادیو بدش می آمد و تعریف میکرد که حتی گاهی با بابا بزرگم کل کل میکرد که این حرامزاده را روشنش نکن. زامبی با شنیدن صدای رادیو سر حال آمد و دوبار مشغول ور رفتن با آب حوض شد تا ماهی دائی صمد را بگیره.



دوستای بابا بزرگ دوباره رفتن مطبخ زرد و زیر اجاق بابا اسماعیل چندتا ذغال گذاشتن و با بابا اسماعیل خوش بش کردن. چندتا لگد هم زدن به جک جونور های تو مطبخ. بابا اسماعیل خواست با آنها عکس یادگاری بگیره. از همنشین خواست بره دوربین شو از تو ماشین بیاره. ولی قبل از اینکه همنشین برسه آقا کریم و دوست وکیلش از خانه بابابزرگ رفته بودند.



عرق از سر صورت زامبی جاری بود معلوم بود که ماهی کوچولوی دائی صمد حسابی سر کارش گذاشته. زامبی در حالی که داشت عرق سر صورتشو پاک میکرد نگاش افتاد به جفتش رو پشت بوم همسایه که چشماش تو سیاهی شب از حدقه زده بود بیرون.

فرخ زامبی دائما گلدون کنار حیاط را نشون میداد. ایرج زامبی سرشو انداخت پایین و نگاه براق شو دوخت به گلدون خرزهره که علی آقای باغبون با چه وسواسی اونو از حوض دور کرده بود. حتی علی آقا عصر ها وقتی سر حوض می آمد، نگاه میکرد که باد ی دفعه برگ خرزهره رو تو حوض ننداخته باشه. زامبی رفت و داستانو برا همنشین تعریف کرد. همنشین هم چرخی در فلسفه و نجوم زد و دو تائی دور از چشم بابا اسماعیل، پاشدن کلی برگ از خرزهره کندن ریختن تو حوض آب. برا اطمینان، گلدون خرزهره رو هم گذاشتن لب حوض که اگر بابا اسماعیل متوجه شد و برگ ها رو جمع کرد، فرداش دوباره باد برگ های خرزهره را بریزه تو حوض. صدای قهقهه فرخ زامبی تو دل شب به گوش میرسید و از حنجره حرامیان از توی اون رادیو حرام زاده پخش میشد.



دم اذان صبح که شد صبا در حالی که سرود کوهستان رو میخوند پرید و رفت که عمو چراغ رو پیدا کنه و داستان دیشب رو براش بگه. کم کم خورشید داشت بالا می آمد. همنشین که دید دم صبح زورش به خورشید نرسید به زامبی و بابا اسماعیل گفت برگردید تو مطبخ تا فردا با ی نقشه جدید بیایم و تازیانه بزنیم به سرو روی خورشید تا بلکه دیگه طلوع نکنه و شهر آینه تاریک بشه. همنشین و دوست ولگردش هم از خانه زدن بیرون و در را هم کامل نبستند.



تو حوض اشرفی ماهی سیاه کوچولو بی حرکت رو آب افتاده بود. چند قطره خون عمو جواد و خاله کلثوم از روی درخت"به" چکید تو حوض روی ماهی سیاه دائی صمد.



ماهی دائی صمد تکان نمی خورد ولی چشماش باز بود. صدای الله اکبر و یا حسین علی آقای باغبون از زندون شهر به گوش رسید. پیشی علی آقا آمد لب حوض ماهی دائی صمد را با دندون گرفت آورد انداخت تو تنگ بلور. من بالای تنگ بلور ایستادم. ماهی سیاه دائی صمد تکونی خورد و برای همیشه چشماشو بست.



صبا از مادیان کوه برگشت. عمو چراغ را پیدا نکرده بود. میگفت شمردم شمردم. سی نه تا چراغ رو مادیان کوه روشن بود. تو چشمام اشک جمع شد.



با پیشی علی آقا باغبون رفتیم سر باغچه بابا بزرگ تا زیر نور خورشید دم صبح، ماهی دائی صمد رو خاک کنیم. ماهی دائی صمد ناگهان پرواز کرد و رفت به آسمون.



برای اولین بار جرات کردم درمطبخ را زدم و تنگ بلور پر آب را برداشتم ریختم تو نهر آفتابکاران تا بابا اسماعیل بره تو نهرغرق بشه.

دیگ شعر و ترانه بابا اسماعیل ته گرفته بود و بوش آدمو اذیت میکرد. چکاوک آمد بالا سرم. گفت نعره "الله اکبر و یا حسین" علی آقای باغبون همه مطبخی ها را فراری داده. خودش دیده با چشم خودش دیده.



برگشتم لب حوض، عکس عمو جعفرعمو محمد و عمو محسن افتاد بود رو آب حوض. بابا اسماعیل رو دیدم که گوشه حیاط خوابیده بود و خر خر میکرد. من و پیشی کوچولو آرزوی کودک درون اهالی این خونه رو بلند بلند در گوش بابا اسماعیل زمزمه کردیم.

در گوشش گفتیم می شه صبا اشتباه کرده باشه. می شه یه چراغ از سر مادیان کوه کم نشده باشه.



بابا اسماعیل خوابش سنگین بود و جواب نداد.



اون موقع بود که عمو جمشید از تو شاهنامه آمد خونه بابا بزرگ دیدن ما.



شعری برا عیسی فروشان شهر خوند و اسم داستان ما رو گذاشت سی نه چراغ بر فراز مادیان کوه واز قول عمو کاظم گفت عمو چراغ قوس نفوذناپذيررا در هم شكسته و در ابديتي بي‌منتها به ‌پرواز درآمده. طائر قدسي است يا مرغ باغ ملكوت؟ هرچه هست پرنده آسمانهای دور است. آسمانهای بی‌سقف.



من گفتم لابد همان پرنده آذرباد است. پایان داستان



در داستان فوق و مقاله کوتاهی که تحت عنوان کودک درون - خورشید و پرتاب سنگ به شهر آینه نوشتم از پرسناژهای چندین کتاب که توسط نویسندگان برجسته این مرز بوم نگارش و یا ترجمه شده و همگی این کتاب ها در شمار آثاربرجسته درحوزه ادبیات کودکان و نوجوانان است و همچنین از اشعار و کلام نویسندگان متعهد و از اسامی واقعی برای غنی تر کردن داستان الهام و بهره گرفته ام. حقیر از سرگذشت فعلی بعضی از این نویسندگان خبری ندارم ولی آرزو میکنم اگر زنده اند خدا سلامتشان دارد و یا اگر در بین ما نیستند خدا روحشان را قرین رحمت کند. داستان فوق را با همه کاستی هایش به همه این نویسندگان و شعرای توانا و دلاور و تمام آفتابکاران این مرز بوم تقدیم می کنم.



خلق جهان بدانند مسعود معلم ماست. شرمنده همه شما جمال.
ارسال به فیس بوک
  Aftabkaran. All rights reserved