Logo
صفحه نخست حقوق بشر شعر فیلم وموسیقی گالری عکس گوناگون آموزه های انقلابی دانسته های انقلابی پیوند سیمای آزادی اساسنامه

ریزش و رویش – تراژدی رستم و سهراب
جمال از ایران
در مقاله قبل ذکر شد که تضمین جدا نشدن مولکولها که روی فاز ثابت و جاذب با هم می غلطند، افزایش سرعت حلال (بخوانید انقلاب) به طور مقطعی و یا از آن مهمتر بی تفاوت و یا ماسکه کردن تمایل (انقلاب درونی) آنها به فاز ثابت و جاذب (بخوانید تمایلات خوبخودی و زندگی) است. ولی یک شرط اساسی برای کارکرد دو روش فوق الذکر وجود دارد که آن را درمقاله قبل در پرانتز نوشتم یادتان هست؟ آن شرط مهم و کلیدی عدم تغییر فاز ثابت است که بسترحرکت مولکول ها می باشد. فاز ثابت و جاذبی که مولکول ها با آن چه قبل انقلاب درونی و چه بعد از آن به تعیین تکلیف و تعادل رسیده اند.



یاران مقاومت آیا فکر می کنید مبارزین پا درراه که به هر چیز که نام و نشانی از این فاز ثابت و جاذب دارد تف کرده اند و دیگر تحت تاثیر بلند گوهای پشت سیاج – فیلم هاِ ی مستهجن دخمه مالکی و پند اندرز خانواده و .... قرار نمی گیرند ضربه پذیر نمی باشند؟



واکنش ارتجاع که با تکیه بر قانون "اتحاد برای حرکت واحد در صفوف مقاومت" توطئه های او را خنثی کرده چیست؟



آیا کاری از دست ارتجاع در مقابل این تشکل انقلابی که شکاف های خود را بسته برمی آید یا نمی آید؟

جواب سوالات فوق که شاید در ابتدا هولناک باشد "آری" است. یعنی حتی با وجود انقلاب درونی بازهم تحدیدات جدی وجود دارد و باید ماهیت این تحدید ها را شناخت وگرنه ارتجاع این تشکل انقلابی را با روش های نوین خود از هم خواهد پاشید.



به آزمایش علمی فوق برگردید شرط کارکرد انقلاب درونی عدم تغییر فاز ثابت و جاذب است که بستر حرکت مولکول ها را تشکیل می دهد. حال اگر این فاز ثابت و جاذب تغییر کند چه خواهد شد؟ آیا حرکت مولکولهای که ما آنها را به فاز قبلی بی تفاوت کرده ایم بهم نخواهد ریخت؟



جواب علی رغم میل ما آری است یعنی با تغییر ماهیت فاز ثابت و جاذب می توان به راحتی کارکرد انقلاب درونی را در مناسبات شیمیائی تضعیف کرد و مولکول ها را از همراهی باز داشت و آنها را جدا نمود. دادن ویژه گی خاص به بستر یک حرکت (فاز ثابت و جاذب) از طریق اضافه کردن" پذیرنده های ویژه" که ماهیت فازجاذب و ثابت را دگرگون می کند یک روش کاملا تخصصی و پیشرفته برای جدا کردن مولکول های با هوش و انقلاب کرده است. در این روش، جداسازی بر اساس ویژه گی های عام مولکولها صورت نمی گیرد بلکه در این روش جدا سازی مولکولها بر اساس شکل و شمایل ویژه آنها صورت می پذیرد.



مثلا کودکی را در نظر بگیرید که برای به دست آوردن یک اسباب بازی به آن سوی اتاق می رود. اگر در مسیرش بدون اینکه او متوجه شود ناگهان یک اسباب بازی مشابه را قرار بدهند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ فکر کنید! خیلی ساده است احتمال اینکه کودک بی توجه به این اسباب بازی که در میانه راه قرار داده شده مسیر خود را تا آخر طی کند بسیارکم می شود.



در دنیای بزرگسالان هم همینطور است. یک گروه ماجراجو و کله شق را در نظر بگیرید که راهی یک بیابان بی آب وعلف اند و از دیوو دد هم نمی هراسند. همگی تشنه (تشنه آزادی مردم ایران) سوار یک اتوبوس شده و با نقشه و قطب نما راهی بیابان می شوند تا در دوردست ها به یک چشمه آب (آزادی مردم ایران) برسند که سیراب شوند. مختصات تقریبی چشمه هم روی نقشه علامت گذاری شده. حال تصور کنید در میانه مسیر و گرمای سوزان ناگهان مسافری کمی دورتر از خط سیر اتوبوس چشمه زلال و حتی کم آبی را ببیند. به نظر شما در میان این ماجراجویانی که از دیوودد و از مردن در اثر تشنگی نمی ترسند ولی بسیار برای رسیدن به آب زلال (آزادی) ولع دارند چه اتفاقی می افتد؟ تعدادی می گویند سراب است وتعدادی می گویند چشمه واقعی است. با دوربین نگاه می کنند می بینند سراب نیست چشمه واقعی است. تعدادی از این مسافران خواستار توقف اتوبوس و سیراب شدن از این چشمه و پایان ماموریت خواهند شد ویا حداقل خواستار دمی استراحت. در این شرایط دیگر انقلاب درونی در میان این ماجراجویان کارکرد قبلی را ندارد. واقعا چه چیزاین ماجراجویان بی پروا را در این لحظه از سرنوشت شومی که در انتظار آنان است (کفتار ها و لاشخوران کمین کرده و همنشینان شیطان) نجات خواهد داد؟

راه نجات صرفا یک کلمه است "رهبری" و تکیه بر قطب نما و نقشه مسیرو تجارب تاریخی از این بیابان. به هر حال پیاده شدن عده ای از اتوبوس (ریزش) پیامد قطعی ایجاد یک چشمه آب مصنوعی در میانه مسیر است و ازاین پدیده هرگز وهرگز نمی توان جلوگیری کرد.



حال بعد از دو مثال فوق الذکر به آزمایشگاه برگردیم. با تخصصی تر کردن فاز ثابت و جاذب می توان آوردگاه جدیدی برای جدائی مولکولها فراهم کرد. کارکرد این روش هم 100 درصد است یعنی در طرف مقابل حتما ریزش ایجاد میکند و خلق انقلاب کاری از دستشان بر نمی آید و فقط با اتکاء به قدرت رهبری می توان از میزان این ریزش کاست. حال پی بردید که چرا میخواهند سر را بزنند.



ولی نا مید نشوید تا سایر قانونمندی های مترتب به این تخصصی تر شدن فاز ثابت و جاذب (مثل ادعای جامعه مدنی- مردم سالاری دینی- آزادی نسبی مطبوعات و رفرم های اجتماعی ) را هم برایتان تعریف کنم. یک نکته مهم این است که اساسا تغییر فاز ثابت و جاذب را خود انقلابیون حرفه ای به طرف مقابل تحمیل کرده اند و ارتجاع داوطلبانه دست به این کار نزده است چون برایش هزینه های زیادی ایجاد می کند. به عبارت دیگر بی شکافی و استواری مبارزین در عرصه عمل، دشمن را ناگزیر به این کار کرده است. بقول برادر اگر میتوانند یک قطره آزادی بدهند. دگرگونی فاز ثابت و جاذب و تخصصی تر شدن آن به منظور به دام انداختن مبارزین، در اردوگاه ارتجاع سبب باز شدن شکاف و در طرف مقاومت (به ویژه آنهائی که کمتر به کارکرد عنصر رهبری ایمان دارند) باعث ریزش خواهد گردید وهمانطور که در بالا گفته شد ازاین پدیده گریزی نیست.



یادتان هست در مقاله قبل گفته شد خیلی از مولکولها هیچ گاه با جریان (انقلاب) همراه نمی شوند و محکم به بسترثابت چسبیده اند. با دگرگونی فاز ثابت و جاذب که پایداری مقاومت آن را به ارتجاع تحمیل کرده (اتفاقات 76 و 92) است رویشی فراوان صورت می گیرد و این همان هزینه زیادی است که مرتجعین حاکم باید بپردازند تا بطور مقطعی هم که شده بر سر راه مبارزین رویین تن طعمه گذاری و دام پهن کرده تا آنها را جدا کنند و یا کارکرد بیرونی آنها را در برخورد با مماشات گران تضعف نمایند. در جبهه خودی، هنر مقاومت باید استفاده حداکثر از این رویش ها ناگزیردر جامعه ایران باشد که شیطان سازان و بوق های ارتجاعی و استعماری مانند بی بی سی شیاد و همنشین شیطان در پی ایجاد شرایطی هستند که مقاومت نتواند از این پدیده استفاده حداکثری نماید.



تراژدی رستم و سهراب و راز فاصله بین دو حرف ربط "واو" و "یا"

نوشته استاد توانای شعر و ادب فارسی و باز نکردن درب طلائی خانه ناز و نیاز توسط ایشان به روی یک بچه سر راهی که با سزارین و به خیال ایشان از یک رحم ایدئولوژیک یکدفعه متولد شده است و در پیاده رو خیابان "انقلاب و فدا" از ترس اینکه زیر هاموی نرود ول می چرخد خود مقوله ای عجیب برای اهل احساس و تفکر است. بچه ای که به نکرده های خود واقف و شرمگین است و خود را در مقابل هر آنکه قدمی هرچند کوچک برداشت حقیر دانسته و منت کش اهل دل است که نوشته خسته کننده اش را تا به پایان بخوانند. این بار برای ایشان کوتاه و غیر سیاسی می نویسم تا سبب ملال نشود و دلی را هم نیازارد و قصب به جای غصب نوشته نشود هر چند ممکن است آدمی با صفحه کلید لاتین در تایپ فارسی کمی لق بزند. چند بار نوشته استاد شعر و ادب فارسی را خواندم و عکس آن پشه خون خوار را که ایشان بر سر فردی مستاصل در آوردگاه رزم (سایت) خود قاب زده را دیدم تا دقیقا مفهوم آن را درک کنم. از این مهمتر، ایشان در وسط متن کوتاه خود، بین دو حرف ربط "واو" و "یا" را جهت رعایت ادب خالی گذاشتند که همگان می توانند حدس بزنند چه کلمه ایست "حرامزاده".



البته لزومی به این کار نبود چون دقیقا منظور ایشان اعتقادات سیاسی افراد است و منظورشان توهین نیست. از این کلمه ناراحت نیستم ولی ایکاش پای کودکان با شناسنامه و بی شناسنامه را که در مقاله قبل گفتم در بغل زیرنور شدید آفتاب صورتکشان سرخگون و سرشان روی شانه ضعیف دخترکی دیگر کج شده و تلو تلو میخورد را به میان نمی کشیدند که رسم هیچ مبارزی حتی مبارز بریده هم نبوده است. هر چند ایشان قبل از مشابه سازی خود عذر خواهی کرده اند. حال خود را دقیقا معرفی می کنم تا شاید من را به یاد آورند. نام مادر سیاسی امثال من صدای پر صلابت مجاهد شهید فرشته اسفندیاری، طنین صدای خواهر شهیدمان فریبا خلج، صدای برادر حمید، برادر کلانی و برنامه های تقویم مجاهد، حماسه های مجاهد خلق لحظه های انقلاب است. هنوز بعد از این سالیان دور صدای مادرم در سرم بازتاب دارد.

اما نام پدر امثال من، نام او ادبیات و منش انقلابی مقاومت است که ترانه سرودهای آن آواز تک تک سلولهای بدن ماست. ما بطور اخص نه حرامزاده بلکه فرزند فدائی قهرمان سعید سلطان پورو فرزند خودتان هستیم که در آورد گاه وبلاگتان، شما همچون رستم سینه و پهلوی ما را با دشنه تیز قلم شکافتی و تحقیرمان کردی. در باره فدائی شهید سعید سلطانپور حتما شنیده اید که می گویند می خواست در یک روز بهاری در فروردین ۶۰ ازدواج کند. همه چیز در جشن عروسی او عادی پیش می رفت؛ در میان جشن عروسی ناگهان شیاطین کمیته چی و مسلح ریختند و او را دستگیر کردند تا ببرند. عروس و داماد، دست در دست هم از مجلس خارج و مهمانان هم به دنبال آنان روانه شدند. تیر اندازی سر گرفت و کمیته چی ها با مشت و قنداق تفنگ به زور عروس و داماد را زدند تا آنان را وادار به سوار شدن در خودرو کنند. گفته می شود یک دست شاعر خلق را به لوله ی فلزی در سلول و دست دیگرش را به لوله ی شوفاژ بسته بودند تا با باز و بسته کردن مکرر درسنگین فلزی او زجر بکشد. همچنین نقل شده است که در جریان این شکنجه وحشتناک یکی از دست های سعید کارگران و دهقانان را از محل بازو شکستند. این پدرم در آخر خرداد ماه به شهادت رسید.

باور کن از این به بعد را با گریه می نویسم آقای وفا یغمائی، گفتی نیازی به بند اندازان و ختنه گران عامی سرکوچه نداری. اگر منظورت این است که حرفی با آنان که در مقابل شما کوچک به شمار می آیند ندارید باشد قبول و هیج اعتراضی نیست. اگرسهراب وارد این آوردگاه شد از قدرت بازوی رستم در ادبیات فارسی خبر داشت. ولی یک سوال، شما که بنداندازان سر کوچه را لایق نمی دانی چرا سر همین کوچه جلوی غداره بندان ولات واوباشی که تشنه خون سیاوشان ایران زمین اند بساط پهن کرده ای و دشنه تیز میکنی؟



وقت شما را نمی گیرم، فکر می کنم دیگر پی بردن به نام فامیل من برای شما سخت نباشد نام کامل من "جمال وفا یغمائی" است که بعد از اینکه دشنه به پهلو و قلب سهراب زدی آن را از نام خود حذف می کنم. شما هم اگر ما را یاد کردید یا قطره اشکی بر سر مزار این حرامزاده ریختید همان نام بی فامیل جمال کفایت می نماید یا اگر هنوز اصرار داری مرا "جمال سلطان پور" یاد کن.



در آخر ترس من این است که شاید بلعکس رستم دستان عصر قدیم، شما سهراب را از همان اول که وارد میدان شد شناختی و این نگون بخت سهراب بود که ندید به جای کلاه خود، انجمن نجاست وقتی که شما از رخش تیز تک انقلاب پایین آمدی و در مسیر جائی شاید به قصد استراحت در کنار نامحرمان چرتی زدی، به سراستاد بی بدیل شعر و ترانه دستار بست. نگاهی به بالای سرت کن آن سوزش ناشی از جای نیش پشه نیست. آن سوزش ناشی از زخم پوست شماست که در مقابل این دستار آلرژی دارد. اگر همینطور ادامه بدهید این سوزش مقدس برطرف خواهد شد و به آن عادت خواهید کرد.



به هر حال صد سال بعد کسی پشه ای بنام جمال را نه یاد می کند و نه اسمی از او در تاریخ خواهد ماند. ولی رسم و سیاق زندگی شاعر دلیرو فدائی خلق سعید سلطان پور و همچنین شما و سایر شاعران این مرزو بوم به جا خواهد ماند و مورد داوری قرار خواهد گرفت.

شرمنده شما جمال

ارسال به فیس بوک
  Aftabkaran. All rights reserved