|
حکایت مرده و ملا
امیـر کـارگـر
شبی خیرات می دادند خرما
که آن مرحوم بیامرزش خدایا
زتقصیرات اوصرف نظرکن
به خوبیهای اوهم یک نظرکن
هرآنکس بردهان میذاشت خرما
میخواند یک فاتحه با قل هوالله
ازآنجا میگذشت یک روضه خوانی
که داشت عمامه برسر،تن عبایی
گرفت خرما و گفتش پیشِ جَدَم
شفاعت خواهِ آن مرحوم گردم
بخواب خیرات دهنده دید مرده
که گشته چهره اش له و لورده
بپرسید خَیٌر اورا پس چه گردید
که چهره ت چون خیاررنده گردید
جواب داد مرده،هرکس خوردخرما
به کامی شهد گفت الحمد لله
بجزملا که تا برداشت خرما
بگفتا ، سهم کم داد لعنت الله
مرا آرامشی بود اندراین گور
چو پارتیم بشد آخوندِ ریقو،
بِِبُردَندم به روی تختِ تغزیر
به دست جدِ او گشتم سرازیر
ندیدم همچو جدش هیچ هیولا
همش گفتم خدا استغفرالله
که ناگه یک سگ تازی فرنگی
نجاتم داد زین ابلیس ، جنگی
به والله سگ فرشته ست پیشِ آخوند
سگی ولگرد بِه ازپانصدتا آخوند
توصیه
ندید پول وخوراکی بهرِ مرده
به آخوندِ دلوی روده گنده
زبهرِ شادیِ این روحِ بنده
کنید یادم بخیربا رقص وخنده
|