|
آفتاب وفا
سیروس مختاری
برای مسعود
بر
گیسوان روز شانه می کشم
و بر زلفان شب ستاره می نشانم
و بر لبهای ماه غنچه می کارم
زمانیکه تو ظهور می کنی
و رخسار بر جمال عاشقان می نمائی
عاشقان بیقرار تو.
آفتاب وفا به هر سو خواهد تابید
و بارگاه صفا از پرتوی صفای تو
جلالی دگر خواهد گرفت
تو ای ظهور هر چه غیبت
دست هوا بر خرمن جانان گره خورده است
تو ای گرهگشای هر هوا
ز زنجیر مهر تو دلمان مالامال
حلقه های جان را
با جادوی مهرت صیقل زن
تا جان را کنیم فدا
تا خلقی شود رها
تو ای ذی جاه هر ذوحق
رخسار بر رخ یاران نما
رازق روح و روان راعی قوم فدا
فتنه هرچه فتوح.
|