از سایت سازمان پر افتخار مجاهدین خلق ایران           www.mojahedin.org

 

سفر صبحگاهي به درخت(قصه)
كاظم مصطفوي

به خانه نرسيده، بوي كوچه عوض شد. پسر گله را فراموش كرد و به داخل حياط دويد. مثل اين كه مي‌دانست چه اتفاقي مي‌خواهد بيفتد؛ يا كه افتاده است. در را باز كرد و دستهايش را، مثل دو بال كبوتري در آسمان، باز كرد و خود را به آغوش پدر انداخت.

دختر باورش نمي‌شد. زبانش بند رفته بود و نمي‌توانست چيزي بگويد. حتي نمي‌توانست گريه كند. اما پسرك مثل باران اشك مي‌ريخت. پدر با مهرباني آنها را در آغوش كشيد و مادر، اشك در چشم، آنها را به اتاق فراخواند.
پسر چيزي نمي‌ديد. اصلا نمي‌خواست چيزي ببيند. يا اين كه فكر مي‌كرد هيچ چيز ديگري وجود ندارد. يا كه اصلاً فكر نمي‌كرد. هرچه بود، سينة گرم پدر بود؛ كه صورت سردش را به آن چسبانده و فشار مي‌داد. گرماي آغوش پدر، او را روح مي‌بخشيد و زنده مي‌كرد.
دختر اما بيشتر خوشحال بود. آهسته آهسته چشم باز كرد و همان‌طور كه در آغوش پدر بود به مادر نگاه كرد. مادر هميشه از چشمهاي دختر حرفهاي نزده او را مي‌خواند. با اين كه برايش سخت بود ولي بيرون رفت و گوسفندان را كه در كوچه، پشت در، جمع شده بودند به آغل برد. وقتي برگشت نگاهها مملو از سپاس بود. دختر بلند شد و از فاصله‌يي نزديك، به پدر خيره شد. پسر اما هنوز خودش را به سينه پدر مي‌ماليد و بي صدا، اشك مي‌ريخت.
پدر، عاقبت، سر پسر را گرفت و به آرامي بالا كشيد. روبه روي صورتش نگه داشت و گفت: چرا اين قدر دير آمديد؟
صورت پسر كاملاً خيس بود. چشمهاي بسته‌اش را بيشتر فشرد. و گونه‌هاي سرخ و ترش را پاك كرد.
دختر گفت: تا گوسفندان را جمع كنيم دير شد.
پدر نشنيده گرفت. دختر يادش آمد براي جمع كردن گوسفندان اصلاً وقتي نگذاشته بودند. آن روز تنها روزي بود كه خود گوسفندان جمع شدند. فهميد درست نگفته است. ولي نمي‌دانست چه بگويد. خجالت كشيد و به بهانه ديدن گوسفندان از اتاق خارج شد. مادر، نگران او، به دنبالش رفت تا ببيند به كجا مي‌رود.
پدر پرسيد: چرا دير آمديد؟
پسر گفت: من دروغ گفتم، دروغ گفتم.
طاقت نياورد به پدر نگاه كند. سرش را به سينه پدر چسباند. پدر با دست صورت پسر را به خود فشرد. زير لب زمزمه كرد: مي‌دانم. و در تكرار دوم «مي‌دانم» بود كه پسر ادامه داد: من تو را زير درخت ديدم... من ديدمت...
پدر گفت: مي‌دانم.
پسر راحت نمي‌شد. چيزي، كه اسمش را نمي‌دانست، مي‌خواست رگهايش را از هم بدرد و فوران بزند. خجالت مي‌كشيد همه چيز را بگويد. چنگ زد و پيراهن پدر را گرفت.
گفت: همين تنت بود. با همين رفته بودي توي درخت!
پدر گفت: درست است
پسر گفت: يك تكه از پيراهنت بيرون مانده بود. وقتي آنها آمدند، آن را ديدند. يكي نشانشان داد و...
نتوانست ادامه دهد. نمي‌خواست آن چه را ديده بود به ياد بياورد. اما مي‌دانست تا نگويدش آرام نمي‌شود. سعي كرد آرام بگيرد. گفت: يكي از آنها پيراهن تو را نشان داد. بقيه رفتند اره آوردند. تو، توي درخت بودي. توي درخت بودي...
پدر گفت: آره من آن جا بودم
پسر گفت: من هركاري كردم نتوانستم فرياد بزنم. هرچه فرياد زدم صدايم در نمي‌آمد. مي‌دانستم تو آن جايي. مي‌دانستم. و هيچ كاري از من برنمي‌آمد...
به شدت احساس گناهكاري كرد و دوباره زد زير گريه.
پدر گفت: مي‌فهمم. من صدايت را مي‌شنيدم. من فريادهايت را مي‌شنيدم.
پسر گفت: پس چرا هيچ جوابي نمي‌دادي؟
پدر گفت: چرا مي‌دادم. من هم تو را صدا مي‌زدم.
داغ شد و براي اولين بار گلويش از بغض درد گرفت. به آرامي زمزمه كرد: فرياد مي‌زدم...و با افسوس ادامه داد: ولي تو صدايم را نمي‌شنيدي.
پسر گويي كه حرفهاي پدر را نشنيده است. گفت: باورم نمي‌شد. با اره درخت را بريدند. بريدند. بريدند...
دختر و مادر بازگشتند. مادر از ديدن وضعيت پسر هراسان شد. خواست چيزي بگويد. دختر رفت كنار پدر نشست. سعي كرد لبخندي بزند. مادر رفت كنار پسر نشست؛ ولي يادش رفت چه مي‌خواست بگويد. دختر خود را به پدر نزديكتر كرد.
پدر گفت: ميش سياه نزائيده هنوز؟
دختر گفت: نه! منتظر نماند و آهسته‌تر ادامه داد: شايد امشب... به ياد شكم باد‌كرده ميش سياه افتاد و با شادي كودكانه‌يي دو دستش را به هم كوبيد و گفت: اين‌قدر سنگين بود كه نمي‌توانست راه برود...
پدر خنديد و دستهاي دختر را در دست گرفت و فشرد.
پسر بلند شد رفت روي مهتابي صورتش را پاك كرد. نسيم خنكي مي‌وزيد و او حس كرد عرق كرده است. به آسمان نگاه كرد. مثل اين كه چيزي به يادش افتاد. با هراس به طرف پله‌ها دويد. در حياط بسته بود. كلون را انداخت و خواست بازگردد كه مادر را در برابر خود ديد. گامي عقب نشست و دستي به دهان برد.
مادر گفت: چي شده؟
پسر گفت: هيچي!
اما خودش مي‌دانست دارد دروغ مي‌گويد. دلش مي‌خواست فرار كند. هيچ راهي نداشت. درِ حياط بسته و مادر روي پله‌ها ايستاده بود. تنها راه فرار به سمت آغل بود. به آن سمت دويد. مادر دلش به شدت شور مي‌زد. وردي را زير لب زمزمه كرد و به اتاق بازگشت.
در اتاق، دختر با پدر مشغول صحبت بود. معصومانه از او مي‌خواست تا ديگر از نزد آنها نرود. مادر دلش مي‌خواست پدر قول را به دختر بدهد. اما پدر نداد. صورت دختر را بوسيد و سر او را به سينه چسباند. دختر مي‌دانست پدر چنين قولي نمي‌دهد. خودش هم نمي‌دانست از كجا. اما ته دل آن چنان ايماني داشت كه گويي يك نفر به او گفته است. مي‌دانست پدر خواهد رفت. از به ياد آوردن آن برخودش لرزيد.
مادر پرسيد: كي مي‌روي؟
پدر گفت: فردا. نگاهي به دختر كرد و ادامه داد: پيش از آفتاب...
دختر حالتي داشت كه نمي‌دانست خوشحال باشد يا بگريد؟ چشمهايش را بست و احساس كرد مثل برادرش شده است. درخت بزرگ را مي‌ديد كه شاخه‌هايش در باد مي‌رقصد و قمريها دسته دسته از ميان آنها پر مي‌كشند. شوق عجيبي داشت كه به سمت درخت بدود. بدون هيچ پروايي. بي واهمه از زمين خوردن. بي ترس از گم شدن در درخت. با شوق به پدر نگاه كرد و گفت: من ديگر از درخت نمي‌ترسم... انتظار داشت پدر سؤال كند چرا؟ ولي پدر مي‌دانست او چه مي‌گويد. دست در موهاي آشفته دختر كرد. با دو كف دست، سر را گرفت و با مهرباني فشرد. آن قدر نزديك شد كه رو در روي هم قرار گرفتند. بعد لبخند زد و همان‌طور به اوخيره ماند. دختر چشم از چشم برنمي‌داشت و پلك نمي‌زد. در چشمهاي پدر هزار درخت سبز مي‌رقصيد. دسته دسته قمريها پرواز مي‌كردند. هزار ميش سياه و سفيد بع‌بع‌كنان به اين طرف و آن طرف مي‌دويدند.
مادر اصرار كرد كه زود بخوابند. پدر بلند شد و به آغل رفت. پسر را در حالي يافت كه ميش سياه را در آغوش گرفته بود. ميش بزرگتر از پسر بود. پسر گردن ميش را گرفته بود و مي‌بوييد. پدر رفت كنارشان نشست. با دستي پسر را نوازش كرد و با دستي ميش سياه را. نفس گرم ميش دست پدر را خيس كرد. پدر دست پسر را كشيد و بي آن كه چيزي بگويد ميش را رها كرد. پدر، پسر را به رختخواب برد. پسر قدرت حتي يك كلام حرف زدن را نداشت. سر بربالين نگذاشته خوابش برد.
پدر بازگشت و در اتاق به دنبال دختر گشت. دختر نبود.
مادر گفت كه خوابيده است. پدر خسته به نظر مي‌رسيد.
مادر پرسيد: صبح تنها مي‌روي؟
پدر گفت: نمي‌خواهد كسي را صدا كني. مادر بغض كرد اما به روي خودش نياورد.
پدر گفت: همه چيز آماده است؟
مادر گفت: بله. با چشم تر به داخل اتاق رفت. پدر در رختخواب دراز كشيد و پلكهايش روي هم افتاد.
صبح با اولين صداي بال قمري‌يي كه از آسمان گذشت از خواب بيدار شد. برخاست و يك راست به آغل رفت . بوي تازه‌يي در آغل پيچيده بود. پسر، ميش سفيد كوچكي را در آغوش گرفته بود. مادرِ ميش، آن سوترك سر مي‌جنباند. پسر وقتي پدر را ديد از خوشحالي مي‌خواست پرواز كند. ميش سفيد را نشان داد وگفت: كوچكترين ميش گله! پدر به مادر ميش شيرمست نگاه كرد. لبخندي زد و به ايوان بازگشت. مادر روي مهتابي نگران ايستاده بود. پدر از او خواست تا دختر را براي خداحافظي بيدار كند. مي‌خواست رازي را با او بگويد. مادر به اتاق رفت و هراسان بازگشت و گفت: نيست.
پدر با همين يك كلمه همه چيز را فهميد. سري تكان داد و، در حالي كه كفشهايش را مي‌پوشيد،گفت دختر به درخت رفت.

5بهمن86

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سايت سازمان مجاهدین خلق ایران، متعلق به عموم مردم ايران و برخاسته از خون شهيدان و رزم آزاديخواهان است، تا هر كجا ميتوانيد مطالب آن را تكثير و در اختيار ساير هموطنان قرار دهيد         www.mojahedin.org