|
روزنامهها و شعرها
كاظم مصطفوي
فروردين87
روزنامهها پر از شعرند
مثل رودها از آب
و كوچه ها از زمزمه
مثل روز از نور و شب از سايه و وهم.
روزنامهها
با سطرهاي سياه
رج مي زنند روزانههاي عبور را.
و تكرار مي شود،
در لابه لاي سطرهاي خسته خواب آلود،
نبض شاعران تنها.
روزنامهها
فروشگاههاي زنجيره اي شعرند
پر از پيريهاي زودرس
و بزكهاي تند و داغ.
چه شعر غمگيني!
چه شعر پر دردي!
زني نشسته پشت ويترين جواني خود
حسرت خريداري يكشبه را به دل دارد.
روزنامهها مردابند
ميعادگاه دم كرده كرم و كركس و كفتار
مملو از شعرهاي جذامي
ساكن در لاشههاي پوسيده.
روزنامهها دُرد ريم اند
و تبخير عفونت و باران وبا
بر ناسور سياهِِ زخمي از اعتماد.
روزنامه ها،
پر از شعر!
پر از دروغ!
روزنامهها،
شهرند
پر از خيابانهاي شلوغ و محلههاي كثيف،
با انبوه بيكاران و فاحشهها
و كاروانهايي از پاسداران
حلقه زده برگرد جواني مجروح
بسته شده بر گُرده الاغي سفيد.
روزنامهها
خشم اند.
روزنامهها مقتولانند
كشيده شده بردار فرياد
و تكه تكه شده در زير تيغ فرمانهاي مجهول.
روزنامهها قاتلند و مقتول
با شعرند و بي شعر
سياه و سفيد
سياهِ سياه و سفيدِ سفيد
روزنامهها
روزنامهاند،
سياه،
سفيد،
خاكستري،
و بيشتر راه راه.
|