|
|
بر شانه ام دستی بزن
منوچهر مرعشی
بر
شانه ام,
دستی بزن
در گوش من, چیزی بگو
که این راه ای یار,
بس, سخت است و ناهموار
بر روی من
لبخندی بزن
چشم در چشمم بدوز
با نگاهی گرم کن, قلب مرا
ای یار,
که این راه,
بس سخت است و ناهموار
بگشای لب,
حرفی بزن, از عمق دل
تا توشه, راهم شود
ای یار....
با من بمان
من با توام
ای همسفر
هم راه من
ای یار...
آهنگی بزن
شعری بخوان
پای بکوب
رقصی بکن
ای یار...
دستت رابده
دستم را بگیر
بگذار سر بر شانه ام
غبار راه,
از روییم بشوی
از جانم بگیر, این خستگی
با یک سلام و سادگی
ای یار....
بر زخم من
مرحم بنه
بر چنگ دل
دستی بزن
آرام کن
قلب مرا با نغمه ای
ای یار...
ما هم دل و همسایه ایم
ما از یک تبار و ریشه ایم
ما هر دو انسان, آدمیم
من سایه بانت میشوم
شمع شب تار و سیاهت میشوم
آواز خوان و پشتبانت میشوم
من شاد و آبادت کنم
با قصه های زندگی
من بی نیاز از تو نییم
تو بی نیاز ازمن نهی
ای یار.....
همراز من
هم رنج من
هم گنچ من
هم بند من
هم نوع من
ما در حصار این جهان
هم خانه ایم
باهم بیا,
تا سهلتر,
ما طی کنیم,
این راه
سخت و ناهمراه را |
|