
|
آرزو مـنـدم د مـد بـرخـاک خـونـینـش بـهـار
بر د ل د لخسته ا م تا بـد نگاه فرود ین ا بـر آ ذا ری بشوید نقش اند وه از جبین ا ز سـحر گاه دلم ، آهسته بر خیزد نسـیم خانه ی گـل را نشـانی جوید ازآن و ازین مـی خـرا مد نـرم نـرمک در گذ رگاه بهـار چـون به آلالـه رسد رخساره ساید برزمـین پاک می سـازد به نرمی ازرخ سـوسن غـبار بـوسـه بارا ن مـی کند دیدار سـیب نازنین نیست شـرمنده به درگاه گـلسـتان ، باغبا ن این زمان دستی بـرون مـی آورد از آسـتین د یده بگشـا ید به روی روشـن یاس سـپید دسـت برسـینه ، به فرمان گـل مـسند نـشـین خاکسـا ری ها کـند در پای نسـرین و سـمـن با ا د ب ، سـر خـم کند پیـش سـپـیـداروزیـن برنگـیرد د یـده ا ز بـا د ا م بـا فـر وشکـوه ـ برسرهرشاخه اش یک خوشه از درثمین ـ بلبل وقـمـری زیکسو، یک طرف کبک دری سینه شان باعشـق گل پرگشته زآواز حزیـن زین همه شورو نوا پـر می شود رویای مـن آرزویم ، لب به لب ا ز فـرودیـنـی شـد چنین هفت سین سفره ام باشد تهـی ازرنگ و رو کـس به عیـد غـربـتم ،ایـنجا نگویـد آ فـرین گرچه ازهرسـوبه من چشمک زنداینجا گـلی مـن نمی خواهـم گلستانی بـجـز ایـران زمین آرزو مـنـدم د مـد بـرخـاک خـونـینـش بـهـار بینم آ ن غمگین دلش با شاد ما نی ها قـرین بـینـمـش روزی رهـا ازایـن زمـسـتان سـیـاه آ سـمـا نش پر شود از فـر خورشـیـد مهـیـن بـینمـش با نـوبـهـاری سـر به سـرا ز خرمی سـیـنه اش خالـی ببیـنم زیـن خـزان آخـریـن بـینمش با چهره ای خالی دگـر از پیچ و تاب کـام تـلخـش را بـبیـنم پـر زشـهـد انـگـبـین خواهـمش بافکـر وبا گـفـتار وبا کـردارنـیک با بـهی، با سربلندی، فـرهی و ... نقطه چین. جمشید پیمان
|