حدیث بودن ها و رفتن ها
( برای شاعر و هنرمند گرامی
م- مشیری ، رهنورد )
با سکوت پروانه کنار آمدم
با تناقض ذهنم نه.
همه ی عمر و هرجا
در دیدگانم
سینه بر شعله سایید
... و
بال در خرمن آتش فروکوبید.
پروانه ، اما سخن نگفت
و می دیدم که پر از فریاد بود.
رفیقی از دور دست تاریخ
دستانم را به شکافتن فلک
رهنمون گشت،
بی سرزنشی بر
همه ی ندانستنم .
دعوتی آز انگیز بود و دلی پا در رکاب.
باخود به تکرار گفتم :
" اینجا کسی می ماند که رفتن را بر گزیند"
.
من ،
اما از قبیله ی روندگان نبودم.
در غار نیای
بزرگم ،
هزاره ها و هزاره ها را
بلعیدم
بی تمنایی به گامی فرا تر از لحظه ی
نخست.
کلیدی با من بود که هیچ قفلی را نمی
گشود
وفریادم
خاموشی غار را بر نمی آشوبید.
رفیق تاریخی دور دستم
دستانم را فرا می
خوا ند.
وسوسه ام عظیم بود ،
بر گستره ی بی توشگی.
کسی در دلم می نواخت :
یابندگان- گم گشتگان بی نشان-
باز آورندگان خبری نیستند .
پروانه می سوخت،
یابنده بی نشان بود،
و من ،
غارنشینی با
گرهی بر پیشانی.
رفیق دور دست تاریخم اما می سرود :
" رفتم ، یافتم
برو،
هست ".*
جمشید پیمان،
21-5-1384
* شعری از م- مشیری با عنوان" حدیث
بودنها و رفتن ها" چنین آغاز می
شود.