کنّاس پاریس : حسن حبیبی

حسن حبیبی

خاطرم هست در دوران کودکی که شهرهای ایران لوله کشی فاضلاب نداشت، در اصفهان بنده خدا هایی بودند که با الاغ چاه های فاضلاب مردم را خالی میکردند و به آنها “کنّاس” میگفتند.
از آنجا که خاک اصفهان سفت بود و این چاهها زود به زود پر میشد یکی از نگرانی های همیشگی مردم این بود که مبادا فریاد “کنّاس کنّاس” را نشنوند و چاه پر بماند، و بعد مصیبت های ناشی از آن که کم هم نبود، گریبانشان را بگیرد.
پدر خدا بیامرز من هم که از این قاعده مستثنی نبود، از سر نگرانی مرا که در بین بچه ها کمتر بازیگوش بودم ،مامور از دست در نرفتن کنّاس کرده بود. از قضا من هم به این “مهم” توجه بسیار میکردم تا جایی که در طول انجام وظیفه محوله، تمام مراحل کار را، از بازکردن در چاه تا… و نهایتا اطمینان از بسته شدن مجدد آن، با دقت و وسواس دنبال میکردم.
این کار ظاهرا ساده امّا، فوت و فن های خودش را هم داشت. یادم است یک روز از “علی پیتی” که محل ما زیر دستش بود (به کنّاس ها “پیتی” یا “پیت کش” هم میگفتند چون کارشان را با دو پیت دراز حلبی که از دو طرف روی پالان الاغ مهار شده بود انجام میدادند) پرسیدم که چرا هر بار که سطل طناب دارش را پر میکند آنرا در یک پیت نمیریزد تا اول یک پیت پر شود و بعد برود سراغ پیت بعدی.
علی پیتی که از سوال من خیلی خوشش آمده بود بادی به غبغب انداخت و با همان لهجه شیرین روستائی های اطراف اصفهان گفت ” نه عامو، این شکلی نیست که. حساب و کتاب دارِد. اگه همه را بیریزم تو یکیش سنگین میشٍدآ از اون وٍر در میرٍد. یکی تو این میریزم یکی تو اون تا اینجوری بارٍم بار شٍد”
حکایت فرامرز دادرس، این ساواکی سابق و اطلاعاتی امروز ساکن پاریس هم حکایت همان علی پیتی است. علیرغم اینکه به او هشدار داده بودم که آهای مزدور رژیم آخوندی، تو رسوا تر و حقیر تر از آنی که در ساحت مقاومت جولان بدهی و “خیلی گردن کلفت تر از تو هایی” که داعیه ده ها سال مبارزه با شاه و خمینی را هم یدک میکشیدند، در این وادی ظرف چند ماه سوختند و از صحنه حذف شدند، باز هم از رو نرفت و از در دیگری وارد شد تا ما به ازاء سطلی که پیش از این به پیت شیخ ریخته بود، یک “سطل هم به پیت شاه بریزد تا بارٍش بار شود”.
دادرس دیکتاتورها، که در عالم مالیخولیا، بوضوح هم “شاه” را هنوز شاه میبیند و هم خودش را “افسر ساواکی” در خدمت دربار، در یک فقره چرت و پرت که بیش از هر چیز ابلهانه است تا خصمانه و خواننده را به یاد پاورقی های مجله زن روز زمان شاه میاندازد، مدعی شده که “پرده از راز محیّر العقول نفوذ یک زن عضو مجاهدین در دفتر رضا پهلوی” برداشته است.
به قول ناصرالدین شاه، “پدرسوخته” مزدور اصلا هم نگران این نیست که کسی از او بپرسد که آهای مزدور …سند حرفت کو؟ آن زنی که میگویی اسم و عکسش را داری کیست؟ کجای دنیا چنین ادعایی را بدون سند و مدرک مطرح میکنند؟.
ولی این چیزها برایش مهم نیست. خودش خوب میداند که دروغ میگوید. مهم خط است و پیت آخوند. اینکه چطور پیش برود مهم نیست. ولی حواسش جمع است که گیر نیفتد. آخر اگر اسم و رسم بدهد بعدا باید در برابر قانون جوابگو باشد. لذا دٌم به تله نمیدهد.
کنّاس شاه و شیخ، باز هم میگویم ننگت باد که از نان مزدوری خوردن سیر نمی شوی. دیر است و دور نیست روز دادرسی مردم اسیر ایران. مزدور، روز عدالت نزدیک است.
حسن حبیبی
پاریس ۲۳ ژانویه ۲۰۱۸

Print Friendly, PDF & Email