به یاد رفیق فدایی شهیدم «ما درد مشترکیم :هرمز صفایی نوایی»

هرمز صفائی نوائی

این نوشته را قبل از هر کس به « رفیق مهدی سامع» تقدیم میکنم.
چرا که ادامه ى راه یاران و هم زنجیران شهید فدایی ام را در چهره او و سازمانش می بینم.

از اسارتم در بند قرنطینه، شکنجه گاه دادستانی آمل چند ماهی گذشته بود. رنگ صورت من نیز به دلیل ندیدن نور خورشید همانند دیگر هم زنجیرانم زرد و بیمار گونه شده بود. حوالی ساعت پنج عصربود که در بند ما باز شد. چریک فدایی خلق «حسین باطبی»، در حالی که وساییل شخصی اش را زیر بغل حمل می کرد، با بدنی رنجور و ضعیف وارد بند شد. او نیز همانند من درچند ماه گذشته، با دیدن اینهمه آدم در یک اطاق کوچک که از در ودیوار بند آویزان بودند دچار وحشت و شوک اولیه شده بود.
بلافاصله از تخت پایین پریدم. او را در آغوش گرفتم تا از وحشت و ترس او بکاهم. از همانجا بود که بین ما یک پیوند برادری بسته شد. وسایلش را از دستش گرفتم و او را روی تخت خودم جای دادم. با هم همشهری و هم محله ای بودیم. من به جرم هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران و او به جرم هواداری از سازمان چریک های فدایی خلق ایران در چنگ یک دشمن مشترک اسیر بودیم. دادستان جلاد، حاکم ضد شرع، بازجو، شکنجه گر، بند و سلول، دستبند و زنجیری که به دست و پای ما زده بودند، حتی کمبود نور خورشید که باعث زردی چهره مان شده بود، نیز مشترک بود. چرا که ما «درد مشترک بودیم». درد ما درد مردم و آزادی بود.

حسین به جرم تنها يك شب پناه دادن به یکی از اعضای سازمان چریک های فدایی خلق در خانه اش دستگیر و به زیر شکنجه برده شد. سفیدی های چشم حسین پر از خون بود. وقتى علت را از او جویا شدم، حسین در جواب گفت: “شش نفر مرا با چشم ها و دست هایی بسته در وسط یک اطاق قرار دادند. آنگاه مرا به اصطلاح «توپ فوتبال» کرده و با مشت و لگد به همدیگر پاس می دادند. هنگامی که به هوش آمدم، خودم را درون یک رختکن حمام که به دلیل کمبود سلول، به عنوان سلول انفرادی استفاده میشد دیدم. تمام سر و صورت من خونین و ورم كرده شده بود. آنها اطلاعات من که فقط پناه دادن به یک چریک بود را می دانستند، اما مرا شکنجه می کردند تا به اطلاعات بیشتری دست پیدا کنند. مرا به مدت سه ماه در این رختکن نگاه داشتند تا آثار ضرب و شتم از بین برود. آنگاه مرا به بند عمومی آوردند.ا ین لخته های خونی که تو در چشم من می بینی اثرات همان شکنجه و ضرب و شتم های سه ماه گذشته است.”
از هر دری با هم حرف می زدیم. از آنجایی که مشترکآ، چنگ در چنگ هم با رژیم جلاد و شیادی به نام «جمهوری اسلامی ایران» درگیر بودیم، هیچگاه یقه همدیگر را به دلیل اختلاف عقیده واختلاف سلیقه نمی گرفتیم. چرا که مرزها کاملآ مشخص و هویدا بود. در یک طرف خمینی بود و جلادانش، و در طرف دیگر زندانیان سیاسی مخالف رژیم جمهوری اسلامی ایران با عقاید مختلف بودند. تمام زندانیان مقاوم، با هر عقیده ای با همدیگر رابطه ای برادرانه و صمیمی داشتند. البته در این میان خائنین، خودفروختگان و توابینی بودند که در صف دشمن بر علیه زندانیان مقاوم سمپاشی و گزارش نویسی و به دشمن خوش خدمتی می کردند. مثل امروزشرایط سیاسی خارجه نبود که صف ها مخدوش باشد. توابین، پاسیوها و از میدان مبارزه در رفته ها ادعای مبارزه بکنند و یقه اپوزیسیون واقعی رژیم را بگیرند و دیگران از کنارش رد شوند و چیزی نگویند.

چند ماهی را با «رفیق حسین» در کنار هم گذراندیم. بین زندانیان مبارز و دلسوز مردم و وطن که درد آزادی و سعادت مردم را داشتند، به دور از منافع سازمانی  و گروهی خود، پيمان اخوت و برادری خاصی حاکم بود. همه ما، مجاهد، فدایی، بهایی، کلیمی، مسیحی، کرد، لر، عرب، فارس، آذری و گیلک و… مانند یک تن واحد در مقابل دشمن مشترکمان و مزدورانش در شکنجه گاه می ایستادیم و مقاومت می کردیم.
سر انجام در تاریخ هفدهم ؟ سال هزار وسیصد و شصت و دو، حسین را از بند ما صدا زدند و بردند. قبل از جدا شدن از او همدیگر را در آغوش گرفتیم. اشک مجالم نداد. بسیار احساساتی شده بودم و بر این جدایی که همیشگی بود می گریستم. در حالی که او را در آغوش گرفته بودم و می بوسیدم از هم جدا شدیم.

فردای آنروز صدای جیغ و شیون خانواده ها در جلوی دادستانی آمل در تمام محوطه زندان پیچید. این جیغ و شیون های همسر حسین «پروین» بود. او و دیگر اعضای خانواده اش بودند که برای ملاقات با حسین به دم در زندان آمده بودند. جلادان به جای دادن وقت ملاقات، خبر تیرباران شدن حسین را به آنها دادند. آری چریک فدایی خلق حسین باطبی تنها به جرم یک شب پناه دادن به یک مخالف رژیم خمینی در خانه اش تیرباران گشت.

حال بعد از ۳۴ سال از تیرباران دوست، هم زنجیر و رفیق دوران شکنجه و دارم «رفیق فدایی، حسین باطبی» خطاب به او میگویم: حسین جان روزگار غریبی شده است. مدعیان زیادند. بسیاری خط ها را مخدوش میکنند. یقه اپوزسیون های جدی را به نام های مختلف میگیرند. اما من همچنان هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران ماندم. به قولی که به تو داده ام، همچنان آرمان عدالت خواهی ترا فریاد می زنم و نخواهیم گذاشت خون به ناحق ریخته تو و دیگر یارانمان به هرز برود.
«زنده و جاوید باد یاد شهیدان ما»
هرمز صفایی نوایی
۰۴٫۰۶٫۲۰۱۷

Print Friendly, PDF & Email