علیر ضا خالو کاکایی – قلم کال و آینه های روبرو

تاریخچة مجاهدین، کتابخانه یی با کتاب هایی نانوشته در قفسه هایی به وسعت سینة راز نهفتگان است؛ آنان دوست ندارند کرده های خود را به رخ بکشند و نجابت فروتنانة خود را به شائبة تعریف از خود بیالایند. البته اشتغالات سرسام آور مبارزة انقلابی را نیز باید بر این افزود. فرصت نوشتن از مبارزة در حال انجام، از نادر لحظاتی است که کمتر دست میدهد و از این رهگذر بسیاری از گفتنیها، در طاقچة خاطرات خاک میخورند. آنچه تا کنون در برخی کتابها، گفته و نوشته شده، به اندازة دانه یی است از خرمن و خردلی از خروار.

بخوبی می دانیم تاریخ، گزارش کرنولوژیک واقعیت هاست. بسیار خشک و رسمی، رخدادها را می نگارد. گاه برای رسیدن به کنه رویداد باید پشت و پهلو و خلاء بین سطرها را خواند. کتاب های رسمی برای بیان ارقام، آمار و کمیت، خوب اند و لازم اما باید آنها را در بایگانی نگاهداشت و حرمتگزارانه بوسید، بعد کنار گذاشت.

حماسه هایی در مجاهدین خلق شده است که ممکن است تنها یک یا چند نفر به آن واقف باشند و شاید اکنون نامشان در کتاب سرخ فام کهکشان شهیدان باشد؛ از زمرة «صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ» ؛ آنانی که نیز جمع «مَّن ینتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» را تشکیل میدهند، اندک اند و به شمار انگشتان دست.

اگر ستارگانی در آن سوی کهکشان های دوردست، قرن ها پیش مرده اند و ما در این سوی کیهان فقط نور آنها را میبینیم، و از روی نورشان به زنده بودنشان باور داریم. خاطرات نیز مانند نور شهیدان و زندگان این مقاومت اند، آنها را باید دریافت و بر صحیفة امروز نگاشت.

از بین این خاطرات نانوشته، خاطراتی هست که هر گاه به آنها می اندیشیم، قلم داغ میشود و دوست داریم ساعت ها به پنجرة رؤیا خیره شویم، و سکوت را در پی بازیافت واژگانی درخور برای روایتشان ورق بزنیم؛ در پایان ممکن است به این نتیجه برسیم که هنوز برای نوشتن خیلی زود است.

یکی از آنها، آخرین دیدار حنیف و مسعود است؛ دیداری البته نه چشم در چشم و نفس در نفس، بل، از پشت دیوار و با زبان مورس، و چند هفتة قبل از شهادت «محمدآقا».

مسعود، خود از آن دیدار (که بهتر است بگوییم شنیدار) چیز زیادی نگفته است. یارانش نیز جز سطری چند ننوشته اند. حکمت چه بوده است؟ خدا داند، اما این از آن نانوشته هایی است که باید در آن درنگ کرد. می دانیم بسیاری جریانات و جنبشها با از دست دادن بنیانگذاران و رهبران خود به محاق رفته، یا به انحراف کشیده میشوند، در بهترین شق، سمتگیری سیاسی- اجتماعی و گاه ایدئولوژیک آنها تغییر می کند و به رنگ جانشینان خود درمیآیند. در مورد مجاهدین، همه چیز از حنیف تا مسعود در همان چند دقیقة تاریخی تعیین تکلیف شده است.

حنیف در آن سوی دیوار، تازه از شکنجه گاه برگشته بوده است. او را بالای سر مهدی رضایی برده بودهاند. دغدغة یک رهبر کاریستماتیک مانند حنیف در این شرایط چه می توانست بوده باشد. او بخوبی می دانست که فارغ از بازیهای ساواک و خبر تقلیل حکم او از اعدام به حبس ابد، سرانجام اعدام خواهد شد. ثانیه ها برای او حکم طلا و الماس داشتند. امانتی را که سراپای او را می سوزاند باید روی شانههایی امین میگذاشت و عصارة تجارب خود را به او منتقل می کرد.

او از آن رهبرانی نبود که فکر کند با مرگش، دنیا به پایان خواهد رسید. او تداوم حیات سازمانش را در مرگ شرافتمندانة خود می دید؛ و به آنان که با رویکردی مصلحت اندیش یا از سرخیرخواهی سطحی نگرانه میخواستند که کمی کوتاه بیاید، سخنانی از مولایش حسین بنعلی را در اشتیاق به شهادت یادآور میشد.

شگفتا کم یافت میشود رهبری که وجودش برای خلق و تاریخ ضروریتر از نان شب و هوای تنفس باشد ولی خود وی برای دیدار رفیق اعلی لحظه شماری کند. این خاصیت رهبران بزرگ است.

او «شیرآهن کوهمردی بود که میدان خونین سرنوشت را با پاشنة آشیل درنوشته بود. دیگرگونه مردی بود که قلب را شایستة آن میدید که با هفت شمشیر عشق به خون درنشیند». بنابراین دغدغة او نه جانش که شیرة جانش میتوانست باشد؛ یعنی سازمانی که او خود خشت اول آن را بر فدا بنیان نهاده بود. کسی می تواند آشنای این معنی باشد که اندکی درد پدر بودن ابراهیم را هنگام بردن اسماعیل به قربانگاه در نهانی ترین سلول های قلبش زیسته باشد. ابراهیم، عاشق اسماعیل بود در عین حال خود با دست خویش کارد را – سمج وار و با فشار هر چه تمامتر- بر گلوی دردانة عزیزش می فشرد.

در آن دقایق اندک حنیف چگونه میتوانست عصارة یک امانت را با زبان الکن مورس، از پشت دیوار قطور و بیاحساس سلول به مسعود منتقل سازد؟

و اما مسعود… کسی چه میداند بر او چه گذشته است. او در حنیف، بسا فراتر از یک رهبر و ایدئولوگ یا یک مسئول، آنی را میدید که دیگران نمیدیدند، یا آنگونه که باید، نمی دیدند. کسانی که سخنرانی او را در یک نشست درونی مجاهدین، به تاریخ ۹ شهریور ۷۶ شنیده باشند، لحن شیفته وار و حالت زیبای چشمانش را در این هنگام شنیده و دیده اند:

«بالابلند دلبر گلگون عذارمن،

شیرآهن کوهمرد، برجسته ترین رجل انقلابی تاریخ معاصر ایران، مربی و مرشد همة مجاهدان کجاست که شکوفایی بذری را که کاشته و بالندگی کشت و زرعی را که پی افکنده ببیند و غرق شگفتی شود».

این چه عشق آتشین و مولاناگونه یی است که مسعود به حنیف دارد؛ عشقی که با گذشت زمان کهنگی نپذیرفته است. چه میگویم؟! مگر عشق کهنگی پذیر است. اصلا مگر زمان برمیدارد!

و چه امانتدار امینی بود مسعود که سازمان حنیف را در فقدان بنیانگذاران، چون گلوله یی آتشین بر کف دست، نه، بر سویدای قلب نشاند و آن را با هفت کفش و کلاه آهنین از هفتاد خوان طاقت شکن عبور داد.

اکنون که با افتخار به قفا برمیگردیم و در گذشته نظر میبندیم، دو تن نمی بینیم، یکی این سوی دیوار سلول، دیگری در آن سو؛ در حال رد و بدل پیغام، با ضربات گنگ مورس. تنها یک تن میبینیم، یک سیب با دو نیم به هم پیوسته، در هر نیم که نگاه میکنی دیگری را می بینی. دو آینة روبه روی هم نهاده که یکی دیگری را میتاباند، این دیگر تابانی زیبا، زلالی را تا بینهایت  تکثیر میکند.

***

آه! که قلم کال است و هنوز واژگانی درخور برای این بیکرانة زلال نمیتوان یافت.

آینهام آینهام، مرد مقالات نهام

فهم شود حال من ار چشم شود گوش شما.

***

چشم از خیره شدن دل برنمیکند. گاه نوشتن است. قلم، طبقی آتش بر سر در حال سماع بر کاغذ؛ اما برای نوشتنی از جنس عشق هنوز زود است.

در دریچة فکر، سوال همچنان باقیست:

در آن دیدار کوتاه، «حنیف به مسعود چه گفت؟».

Print Friendly