شهر ما… محمود نيشابوري

اعدامشهرما در دل شهر هاي تنگ و و تاريك روز گار جاي دارد.
از خيابانهاي شهر دود گرفته، از همه جا بوي درد و غم به مشام مي رسد!.
در گوشه اي از چهار راه منتهي به مدرسه ما، خيابان را بسته اند!، از دور جواني كتف بسته بر بالاي جر اثقال، با باد هاي سرد زمستاني همچون آونگ ساعت زمان اينور و آنور ميرود، شايد بنحويي دارد به من يادد آوري مي كند كه شايد فردا نوبت تو باشد!.
چيزي ندارم كه نثار اين جوان كنم، بجز آه و افسوسي!.
از آنجا سريع عبور مي كنم، جواني دست بسته روي يك نيمكت كثيف و خونين بسته اند، دژخيمي كه صورتش را پوشانده بود!، بر بدن نحيف او شلاق مي زد، صداي اين جوان گويي آسمان و زمين را مي لرزاند.
پاهايم ديگر رمقي ندارند، اما باز مي روم.
غروب است وفصل سرما.
زيرپل شهر، كارتن خوابها را مي بينم، خدا ي من، چقدر زيادند!.
روي ديوارهاي ساختمانهاي شهر ما، كليه و قرنيه و چشم را به فروش گذاشته اند!.
بسيار ارزان، ارزانتر ا ز نان شب شايد!.
من آن دختر و پسر كوچولو،آدامس و فال فروش رامي بينم كه از سرما بخود مي پيچند و با صداي بي رمقي داد مي زنند: آقا، خانم ترا بخدا بخريد!.
دنبال چند آدم ژنده پوش! مي روم، چه مي بينم!، آنها به قبرستان شهر رفتند!.
خانه شان انجاست در قبر ها مي خوابند!.
آري، اين شهر ظلماني، كه روزگاري زيبا شهري بود در ميان همه شهر ها،
در دوران اهريمنان آخوندي ويران شد.
لبخند و شادي رخت بست،پرندگان زيبا و خوش الحان گويي شهر راخالي كردند و بجايش كلاغها شهر ها را پر كردند!.
اما، شهر هاي زيباي وطنم آزاد مي شوند، پرستو ها به لانه هايشان بر مي گردند، همه ظلم و ستمها فرو ميريزند. و شادي و رفاه همه جا را پر ميكند.
خورشيد همه بيش از قبل مي تابد و عشق و اميد شكوفا مي شود.

Print Friendly, PDF & Email