چوپان پیر در مرگ«پیشتاز جوانش» عاشقانه گریست : هرمز صفایی نوایی

از تیرماه تا مرداد ماه هزار و سیصد و شصت٫ بازجویی های اولیه را در شکنجه گاه اطلاعات سپاه پاسداران واقع در جاده محمود آباد شهر آمل، با سربلندی پشت سر گذاشتم. اینجا سابقآ در زمان رژیم پهلوی اطاق اصناف نامیده می شد. ساختمانی دو طبقه که از ده تا دوازده اطاق جداگانه تشکیل شده بود.
در این شکنجه گاه، تمام روز و شب بهنگام شکنجه زندانی، صدای نوار «آهنگران» با صدای بلند پخش می شد و همراه با ریتم صدای «آهنگران» صدای فریاد فرد زندانی همراه با صدای شلاق کابل که بر روی بدنش فرود می آمد نیز در تمامی این ساختمان شنیده می شد. صحنه های دلخراش و دردناکی بود. شکنجه گر به همرا فرود آوردن کابل بر روی بدن زندانی همزمان به او فحش و ناسزا می داد.
یک ماه و نیم تمام به طور یکسره و شبانه روزی شاهد شنیدن صدای جیغ و فریاد زندانیان شکنجه شده از یک طرف و صدای نوار مبلغ کشتار جوانان در جنگ ضد میهنی یعنی«آهنگران» از طرفی دیگربودم. آنگاه بعد از این که مطمئن شدند که من اطلاعاتی ندارم مرا به بند شماره یک «قرنطینه دادگاه انقلاب» واقع در جاده هراز منتقل کردند.

اولین و مهم ترین خوان آزمایش را در شکنجه گاه های رژیم جمهوری اسلامی ایران با پیروزی و سربلندی بیرون آمده بودم. طبقه بالای بندهای «دادگاه انقلاب»٫ دفتر کار آخوند جنایتکار «اصغری» دادستان ضد انقلاب شهر آمل بود. در زیر اطاق کار او، به غیر از بند شماره یک، یک بند دیگر قرنطیه و یک بند عمومی نیز وجود داشت. در مجموع در این محیط کوچک نزدیک به سیصد نفر زندانی سیاسی به صورت فشرده محبوس بودند.

برای این سیصد نفر فقط یک دوش آب سرد و دو عدد توالت و دو شیر آب بعنوان روشویی وجود داشت. به هنگام صرف به اصطلاح نهار، زندانیان بصورت دو نفره، روبروی هم بروی زمین جلوی سفره ای پلاستیکی می نشستند. برای هر زندانی یک بشقاب و دو عدد قاشق قرار داشت. به هر دو نفر زندانی یک کفگیر برنج و مقداری خورشت که پر از کافور بود می دادند. در مقابل اعتراض زندانیان مبنی براینکه «چرا به ما کم غذا می دهید؟»٫ پاسدار حسینی جنایتکار، مسول آن زمان زندان دادگاه انقلاب می گفت: باید با غذایی که ما به شما می دهیم از نو از بدنتان گوشت حلال رشد کند!.

از بیرون روی پنجره هایی که به حیاط دادستانی ختم می شد را برای جلوگیری از دید زندانی با حصیر پوشانده بودند. ولی از لای حصیرها ی پشت میله های بند، خورشید به درون سلول می تابید. شب ها نیز سوسوی ستاره های آسمان شمال به زندانیان سیاسی اسیر در بند آخوندها چشمک می زد. بند قرنطینه شماره یک دادگاه انقلاب از یک مساحت سه در چهار تجاوز نمی کرد. دور تا دور این اطاق چهار تخت دوطبقه چیده شده بود. برروی هر تخت دو تا سه نفر بصورت «کتابی» میخوابیدند. بقیه زندانیان در حالی که سرشان بیرون و نصف بدنشان زیر تخت بود، بهنگام خوابیدن کیف و یا کفش شان را بعنوان بالش زیر سرشان قرارمی دادند. آنها اینگونه در این بند شب هایشان را به صبح می رساندند.

لحظه ای که وارد بند شدم در وهله اول با دیدن انبوه جمعیت که از در و دیوار آویزان بودند دچار شوک و وحشت شدم. بالای تخت ها به دو طرف دیوار بند طنابی وصل شده بود که زندانیان لباس های شان را روی آن آویزان می کردند. رنگ صورت همگی شان بدلیل ندیدن نور خورشید و نداشتن هواخوری پریده و زرد بود. هوای بند خفه بود و زندانیان برای فرار از گرمای شرجی آن که نفس آدم را می برید اکثرا بالا تنه شان لخت بود. به دلیل نبودن بهداشت و عدم رسیدگی پزشکی، عمومآ تمام زندانیان دچار بیماری های پوستی و بیماری رایج آنزمان یعنی «خارشک» و مرتب در حال خاراندن خود بودند.

در گوشه ای از بند روی یک تخت پیر مردی که تب شدیدی داشت به روی شکم دراز کشیده بود. پشتش بر اثر ضربات شلاق کابل قاچ قاچ شده بود. دو نفر از زندانیان مشغول مداوای زخم های وی با روغن زیتون و امکاناتی که در اختیار داشتند بودند. یکی از این زندانیان مجاهد خلق «حمید احمدی» بود. مانند پسری مهربان به پیر مرد رسیدگی می کرد. بسیار شوخ طبع و مهربان بود. شیطنت خاصی که داشت او را دوست داشتنی تر می کرد. تازه روی صورت و لبش پشمهای سن بلوغ جوانه زده بود. حمید برای اینکه به پیرمرد دلداری و روحیه بدهد، سر به سرش میگذاشت و سعی می کرد تا او را وادار به خندیدن بکند تا شاید مقدار کمی از دردهای پیر مرد بکاهد. جرم پیر مرد این بود که «یک رأس بز به چریک های مبارز در جنگل های اطراف شهر آمل کمک کرده بود». او بهمین خاطر مدت شش ماه را در زندان گذراند.

جرم حمید عضویت در یک هسته مقاومت از هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران بود. حمید به خاطر همین جرم کوچک محاکمه و محکوم به اعدام گردید. پرونده او برای تایید حکم اعدام به شورای عالی قضایی رژیم در تهران فرستاده شده بود و حمید منتظر تایید حکم اعدامش از تهران بود. بلافاصله بعد از ورود به بند من و حمید با همدیگر دوست صمیمی شدیم. سر بسر من می گذاشت و در تمام روز سعی می کرد با من کشتی بگیرد. او دوست داشت مرتب با من زورآزمایی بکند. با همدیگر بروی یک تخت در کنار هم بصورت «کتابی» می خوابیدیم.
یکروز از توی کیفش قرآن کوچکی را درآورد. در صفحه اول آن نام سه نفر با یک نوشته پیدا بود.حمید گفت: هر کدام از این سه نفر قبل از اعدام این قرآن را به همدیگر یادگاری داده اند. آخرین نفری که قبل از اعدام این قرآن را به من یادگاری داده است «محمد شاکری نوا(محمدسیو)» بوده است. اکنون این قرآن به من یادگاری داده شده است حتمآ نفر چهارمی که اعدام خواهد شد من می باشم.
در آن روزهای شوم و سیاه، در ابتدای دهه شصت ماشین کشتار و سرکوب دژخیم پیر خمینی خونخوار سر باز ایستادن نداشت. آنها برای ایجاد رعب و وحشت و درهم شکستن مخالفان خود در شهر آمل، چهارشنبه های هر هفته چند نفر را برای جوخه های اعدام صدا می زدند. عصر یک روز غمگین پاییزی بود. من به سرعت دراین بند جا افتاده بودم.

آسمان زیبای شهر من از لای درزهای حصیر پشت پنجره بند بسیار گرفته و غمگین تر از همیشه بود. شاید قرار بود اتفاقی بیافتد. احساس عجیبی من و حمید را فرا گرفته بود. انگار حمید می دانست که برای همیشه می خواهد پر بکشد. به آرامی در کنار من روی تخت دراز کشید. دیگر شیطنت نداشت. سینه پراسرار و احساسش را برای من باز کرد. او به آرامی و با تمام احساس و عواطف انسانی و انقلابی٫ با اعتمادی که مابین مان پیدا شده بود٫ با من شروع به درد دل کرد. شاید فکر می کرد روزی از این دخمه و شکنجه گاه خارج خواهم شد. شاید فکر می کرد رازدار اسرار سینه جوانش خواهم بود.

حمید تنها پسر خانواده اش بود. او فقط یک خواهر کوچک داشت که دلش برای او خیلی تنگ شده بود. از تنها خواهرش، از پدر و مادر مهربانش که بسیار دوست شان داشت با من حرف زد. از«محمد علی نوربخش»، فرمانده خائنی که که بعد از دستگیری تحمل نداشت و تمام اطلاعاتش را به دشمن داد گله می کرد. او نزدیک به سیصد نفر را در آمل لو داده بود. حمید نسبت به او کینه ای انقلابی داشت و متنفر بود.
سرانجام آن لحظه شوم فرا رسید. آن شب٫ کارگری شام بند «قرنطینه یک» نوبت من و حمید بود. عقربه ساعت چهار بعد از ظهر را نشان می داد که در آهنی بند ما باز شد و حمید را صدا زدند. حمید بلافاصله رو به من کرد و گفت:«مرا برای اعدام می برند». همدیگر را در آغوش گرفتیم. حمید قبل از رفتن بسیار آرام و ساکت بود. به او دلداری می دادم. من لب تب دار و صورت گر گرفته حمید را قبل از اعدام بوسیدم و در آغوشش گرفتم. عمو حسن از جایش برخاست و حمید را همانند پدری مهربان در آغوش گرفت و بوسید. بعد از خروج حمید از بند طاقت نیاوردم و بلافاصله بالای تخت پریدم تا از لای حصیر های پشت پنجره تا آنجایی که می توانم دوباره او را ببینم. پاسداران چشمان حمید و سه زندانی دیگر را بستند و سوار یک اتومبیل «پاترول» کردند. بعد از مدت زمانی کوتاه دروازه اصلی دادگاه انقلاب باز شد و اتومبیل پاترول٫ حمید و سه نفر دیگر را برای انتقال به محل تیرباران از دادگاه انقلاب خارج کرد.
لحظه ای برای دانستن سرنوشت نامعلوم حمید آرام و قرار نداشتم . پنج شنبه ها روز ملاقات زندانیان با خانواده های شان بود. از بالای تخت دونفره از لای حصیرها به بیرون نگاه می کردم که ناگهان پدر حمید را در حالی که گریه می کرد در جلوی در ورودی دادستانی دیدم. یکی از پاسداران ساک دستی ای که متعلق به حمید بود را به پدر او تحویل داده بود. حمید احمدی در همان شب به فرمان خمینی تیرباران شد. شب، بعد از خاموشی بند٫ من و چوپان پیر«عموحسن» به یاد حمید در کنار هم بروی تخت نشسته بودیم. از لای درز حصیر به آسمانی که غرق ستاره بود خیره شده بودیم. چوپان پیر به یاد حمید درغمی عمیق فرو رفته بود. آری چوپان پیر بعد از اعدام حمید،برای پیشتاز جوانش عاشقانه گریست.
هرمز صفایی نوایی
۲۱٫۰۴٫۲۰۱۷

Print Friendly, PDF & Email